بيايند بيرون و گويند نام * رسند از سپهر رونده به كام
بگيرند آن شهر و آن جايگاه * نترسند از پادشاه و سپاه
ز مروانيان هركه يابند تيز * ببرند از تن سرش بر ستيز 195
سليمان به بو مسلم مير گفت * كه سوى ده ما رويم از نهفت
بدانجاى دعوت كنيم آشكار * كه جايى است خرمتر از نوبهار
برفتند آنجا كه فرمود مرد * به فرمان او كامران كار كرد
شب عيد آتش برافروختند * بر آتش دل دشمنان سوختند
زبانه برآورد آتش بلند * نباشد چنان آتش سودمند 200
چو آتش زبانه به گردون كشيد * به هرجا كه بد داعى ، آتش بديد
همه داعيان زآن خبر يافتند * چو آتش ز هر جاى بشتافتند
بگرديد آتش به هر جاى زود * همىرفت بر چرخ گردنده دود
ابو مسلم آن مهتر دينپناه * سپيده بپوشيد بر تن سياه
سليمان داو [ و ] د و آن مهتران * برفتند نزد وى از هر كران 205
سيهپوش جمله بزرگان دين * ستادند بر جا چو شير عرين
لواى سيه را برافراشتند * بدان كار گردان سر افراشتند
بزرگان ورا سايه كردند نام * به تازيش ظل خواندى خاصوعام
لواى دگر بد دراز و سپيد * كز آن بود مردم به بيم و اميد
ورا خواندندى بزرگان سحاب * فتادى از او سايه بر آفتاب 210
امام جهان خواندى رايتش * نبشته بر آن جايگه آيتش
همش رايت نصر خواندى امام * از آن يافتند آل عباس كام
ابو مسلم نامور شد سوار * به دست اندرون از سعادت سوار
دو رايت فراز سر او به پاى * بكردند مردان با عقل و راى
ستا [ د ] ند يكسر دليران برش * دو رايت چنان سايهبان بر سرش 215
به پيش در ده جوانان كار * زره بركشيدند از هر كنار
بپوشيده بر تن سليح تمام * يكى با كمند و يكى با حسام
سليمان و بو مسلم آن هر دو مير * به پيش اندرون همچو كيوان و تير
يكى گرد پيدا بشد ناگهان * كه شد تيره زآن گرد يكسر جهان
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 281
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٢٨١