چو ديدند مرد براهيم بود * كز او چرخ گردنده را بيم بود
بياورد رايت به نزديك مير * لواى دگر چون سپهر اثير
نبشته چنين بود در نامه شاه * به بو مسلم آن مرد با دستگاه 145
كه دعوت بكن در جهان آشكار * مبر بيهده در ميان روزگار
لوايى فرستادمت نصر نام * كه در ظل او يا بى اى مير كام
همان رايتى هست نامش سحاب * كز آنجا شوى در جهان كامياب
سيه پوش تا كاميابى و نام * كز اينجا رسد مرد دانا به كام
چو نور تو اندر سياهى بود * تو را حكم از مه به ماهى بود 150
از اين تيرگى گر بخواهى شنيد * به ساز و ثنايى كه آيد پديد
ميان سياهى است آب حيات * ز رايت رسى در شفا و نجات
شب و روز با دشمنان [ جنگ ] كن * به شمشير كن با حسودان سخن
چو آن قوم را بر تو شد خون حلال * ز كشتن نبايد كه دارى ملال
[ ممان ] هيچكس را ز تازى نژاد * ز قوم عرب در جهان كس مباد 155
خراسانيان را نكو دار « 1 » سخت * كز ايشان شود با شما يار بخت
به امر سليمان كن اى مرد كار * ورا دار دلشاد و به روزگار
كسى را ز ياران بر من فرست * كه باشد پر از دانش و تندرست
روان كن اگر بيعتى . . . هست * ميان را به امر براهيم بست
فرستاد آن سيم و زر شادكام * به دست نقيبى به پيش امام 160
فرستاده را قحطبه نام بود * روان شد از آنجا دلاور چو دود
ابو مسلم از دامغان بازگشت * سوى مرو شد گردنافراز گشت
ز كار سليمان دلآزرده بود * كه با او از آنسان سخن كرده بود
نيارست كردن خلاف امام * ز داو [ و ] د بودى به دل شادكام
سرانجام آن هر دو را بركشيد * از او قحطبه تا به جايى رسيد 165
كه امروز از آن دوده در مرو هست * بزرگاند و بادانش و دينپرست « 2 »
ابو مسلم آمد به راه نسا * همىشد نهفته در آن روستا
هامش
( 1 ) دار
( 2 ) رس بدست