دل نازنينش گواهى بداد * كه خواهد سرش داد ناگه به باد
به دو گفت تو نوجوانى هنوز * ره پيرمردان ندانى هنوز
120 برو تا بيايد يكى مرد پير * تو اين كار سربسته آسان مگير
تو [ برگرد وين خواسته ] سربهسر * به نزديك آن ميرزاده [ ببر ]
چهل مرد را با درم سوى مير * روان كرد از آنجا [ ى ] ابن الكثير
به بو سلمهء نامور نامه كرد * در او از سخنهاى خود خامه كرد
كه بفرست نامه به نزد امام * كه اين كار آنگاه گردد تمام
125 كه آيد يكى مرد « 1 » دانشپذير * ز عباسيان نامبردار پير
جوان است بو مسلم و تندوتيز * مبادا كه پيدا شود رستخيز
ابو مسلم از قول آن پيرمرد * تو گفتى كه بر جان و تن تير خورد
از او كينه در دل گرفت آن جوان * سرافراز از آن [ جايگه ] شد روان
برفتند از آنجا به كردار دود * به راهى كه دشوار و بىراه بود
130 از آن داعيان اندرآن بوموبر * يكى مرد بد عاقل و راهبر
بد آن نامبردار داو [ و ] د نام * به نزد سليمان شد آن شادكام
ز بو مسلم او را بپرسيد باز * كجا رفت ، گفت آن يل سرفراز
فرستادمش بازپس ، گفت مرد * بر او نامبردار انكار كرد
ورا گفت كاى « 2 » مرد كافر شدى * كه از امر مهتر فراتر شدى
135 تو را با جوانى و پيرى چهكار * چرا مىبرى [ انده ] روزگار
بفرمود تا شد نقيبى « 3 » سوار * به دنبال بو مسلم نامدار
سه اسبه بشد نامور همچو باد * ز اسبان تازى بياورد ياد
همىراند شام و سحر چون مغان * بيامد چنين تا در دامغان
بدانجا بدان نازديده رسيد * رخ فرخ نامبرده بديد
140 به بو مسلم نامور گفت مرد * كه برگرد از راه چون باد و گرد
بيا تا شود راه دين آشكار * تو اين كار در دل نهفته مدار « 4 »
نكردم ، به دو گفت فرزانه باز * در اين بُد كه آمد يكى سرفراز
هامش
( 1 ) نامبردار
( 2 ) كلى
( 3 ) يقينى
( 4 ) سوار