گروهى دگر اينچنين گفتهاند * به وقتى كه در سخن سفتهاند
كه عيسى معقل « 1 » يكى مرد بود * كز او بر دل مشركان درد بود
70 به وقتى كه [ بد ] خالد بىنظير * به كوفه درون نامبردار مير
سرافراز عيسى عملدار بود * به ايام او نيك در كار بود
ابو مسلم آن خواجه را بنده بود * به مهرش درون دل آكنده بود
چو خالد بدانسان گرفتار شد * جهان پيش چشم سران تار شد
بشد يوسف بن هبيره چو گرد * همه عاملان ورا بند كرد
75 سرافراز عيسى از آن شر برست « 2 » * بشد يوسف و هر دو دستش ببست
به زندان ورا نيز هم بازداشت * در آن بوموبر بىهنر بازداشت
درم داد از بند زندان برست * يكى مرد بد زيرك و دينپرست
. . . * . . .
سيه بود بود بو مسلم پرهنر * در آن مذهب آورد او نيز سر
80 به عيسى چنين گفت روزى بكير * كه نيكو غلام است آن بىنظير
چه باشد كه او را فروشى به من * ستانى همين . . .
كه كرده در اين نامبرده نظر * دهد اين جوان كار ما را ظفر
به يزدان كه در وى بديدم به چشم * نخواهد سرش گشت پركين و خشم
برآرد ز مروانيان جان به درد * فشاند بر آن قوم بدكار كرد
85 ورا گفت عيسى تو او را بگير * بها خود مده ، شادمان شد بكير
فرستاد او را به نزد امام * ابو مسلم نامور ديد كام
نكو كرد خدمت براهيم را * براى خدا نز پى سيم را
براهيم دانست كان سرفراز * بهزودى شود زآنميان بر فراز
همىگفت كاين است آن نامدار * كه از آل مروان برآرد دمار
90 به دل در ورا اين سخن كار كرد * خرد با دل خويشتن يار كرد
بياموخت از نامد [ ارا ] ن هنر * به زور و به زهره بد ، آن شير نر
كشيدى كمان و گشادى خدنگ * به پيكان بسفتى دل كوه و سنگ
هامش
( 1 ) عيسى بن معقل العجلى
( 2 ) خربدست