بياموخت رسم دليران كار * زدن « 1 » تيغ و رفتن سوى كارزار
ز دل نيزه و تيغ كين [ آ ] ختن * پى دشمن خود كمين ساختن
به رزم اندرون رسم تيغ و سپر * بياموخت آمد نهالش بهبر 95
شنيدم ز هركس به قولى دگر * كه بنده نبودست آن نامور
سرافراز سراج ، آزاد بود * به كوفه درون جلد استاد بود
پدر عبد رحمان ورا نام كرد * دلاور بد و نامبردار و مرد
به كار سوارى هوس داشتى * بر گردنان سر برافراشتى
كمانى بد او را چو چرخ بلند * ورا بود از چرم شيران كمند 100
به نزديك عيسى كه پرورده بود * به كوفه درون چاكرى كرده بود
بكيرش ز عيسى نهفته بخواست * به نزد امامش فرستاد راست
براهيم چون نامه برخواند شاد * به بو مسلم از دور آواز داد
كه هنگام كار تو آمد بپاى « 2 » * بگير اين جهان را به رسم و به راى
خرامان از اينجا روان شو « 3 » به مرو * كه هستى به باغ هنر زاد « 4 » سرو 105
به مردى ز گردون بياور گرو * از اينجا به نزديك بو سلمه شو
ببر نامهء من بر نامدار * وزاو نامه بستان و شو « 5 » كامكار
به نزد سليمان ابن الكثير * كه گشتى فزون زجرم . . .
برون آى آنجا به فرمان مير * ز من دعوت نامداران بگير
كه من رايت نصر دنبال تو * فرستم ، برآرم پروبال تو 110
به روز خجسته روان گشت مرد * سوى كوفه شد آن سرافراز فرد
بشد پيش بو سلمه اندر نهفت * ورا داد نامه پيامش بگفت
ابو سلمه او را يكى نامه داد * به نزد سليمان روان شد چو باد
چو نامه بدان مرد فرخنده داد * حديث براهيم هم كرد ياد
چو بو مسلم كامران را بديد * يكى آه سرد از جگر بركشيد 115
نيامد به چشم سرافراز خوش * چو ديدش چنان دست كرده به كش
هراسى ورا در دل آمد پديد * غمش را دواى . . . نديد
هامش
( 1 ) زدند
( 2 ) مياى
( 3 ) شد
( 4 ) زار
( 5 ) رمو