بكير اندراين سال بربست رخت * سليمان « 1 » كه بد مهتر نيكبخت
بيامد بياورد مال جهان * به نزد براهيم اندر نهان
ز مرگ بكيرش دلاور بگفت * مرا گفت داعى بده در نهفت 45
به دو گفت بو سلمهء بن جلال ( ؟ ) * به كوفه درون است آن بىهمال
بود نايب « 2 » من در آن بوموبر * امام اوست بر مؤمنان سربهسر
ز پنهان چنين تا من آيم برون * بود نايب من به كوفه درون
سليمان به مرو آمد از كوفه باز * نگه كرد چندى نشيب و فراز
چنين گفت سرور به پور كثير * كه سوى خراسان روان شو چو تير 50
كه هنگام كار است و ايام داد * سليمان بيامد از آنجا چو باد
سليمان سوى كوفه شد همچو باد * به بو سلمه كرد آن سخن جمله [ ياد ]
خراسان سراسر پرآشوب ديد * به هر جايگه غارت و . . . ديد
خوارج گرفته همه بوموبر * زمين و زمان گشته زيروزبر
فروماند نصر بن سيار مير * شب و روز در فتنه و داروگير 55
گروهى خوارج پدر با پسر * ز فرمان مروان برآورده سر
بدانست كامد به تنگى ز شيب * برون كرد داننده از دل نهيب
يكى نامه بنوشت نزد امام * كه هنگام كام است و ايام نام
زمان خروج است و اظهار دين * قوى گشت خواهد يقين كار دين
هم از اهل بيت خود اى نامدار * بهدر كن يكى مرد چابكسوار 60
كه داند ره و رسم آيين و جنگ * به زور هزبر و به خوى پلنگ
براهيم چون نامه برخواند زود * به دل در ورا شادمانى فزود
سرافراز بو مسلم آنجاى بود * به نزد براهيم [ برپاى ] بود
بود نامور عبد رحمان به نام * بگويم به تو نسبتش را تمام
خلاف است در اصل آن نامدار * ز عباسيان است او را تبار 65
ز قوم عقيل است گويند مرد * گروهى كه كردند با او نبرد
بگويند كان نامور بنده بود * به عباسيان در جهان زنده بود
هامش
( 1 ) كه سليمان
( 2 ) بابت