نبايد بديشان سپردن « 1 » زكات * وز ايشان پذيرفت نتوان صلات
به گيتى چنان قوم بدكار نيست * از ايشان چرا خلق بيزار نيست
20 محمد در آن وقت در مكه بود * به كوى خلافت درى مىگشود
سرافراز داعى پراكنده كرد * فرستاد فرزانه هر جاى مرد
يكى نامور بود موسى به نام * كه سراج خواندند او را مدام
. . . از او بودهاند * به هرجا اگر كم گر « 2 » افزودهاند
بكير بن ماهان برآمد به راق ( ؟ ) * همىراند هر جايگاهى براق
25 بهسوى خراسان پى داروگير * روان شد سليمان ابن الكثير
. . . راى كرد * بسى داعى آنجاى برپاى كرد
بكردند پنهان بسان پرى * چنين پانزده سال دعوتگرى
خراسانيان جمله گشتند رام * ز عباس بردند و آن قوم نام
. . . اندر گذشت * فزون شد بر اين صد ، دو ده سال و هشت
30 يكى سال ديگر بر اين شد به سر * كه بو مسلم آمد ز ناگه بهدر
يكى نامور شانزده سال گفت * كه ماند اينچنين خواب اندر نهفت
به ايام هارون شد اين آشكار * به حد خراسان در آن روزگار
در اين سال ناگه محمد بمرد * جهان از نهان ديگرى را سپرد
از آن نامبرده پسر ماند پنج * چو بيرون شد از كامگاه سپنج
35 براهيم بودست مهتر پسر * بگويم به تو نامشان سربسر
دوم بود عبد اللّه نامدار * كه سفاح شد نام او آشكار
سيم نامور بود جعفر به نام * كه منصور گفتند چون شد امام
چهارم سرافراز عباس بود * كه تيغش به تيزى چو الماس بود
همان پنجمين يحيى صفدر است * كه عمزادهء پاك پيغمبر است
40 به جاى محمد براهيم بود * كه روز و شب اندر دلش بيم بود
براهيم بعد از پدر نامه كرد * بر داعيان دل پراندوه و درد
كه دعوت كنيد اى [ سران ] سال و ماه * كه هنگام كار اندرآمد ز راه
هامش
( 1 ) سپردند
( 2 ) كم كر