بفرمود تا لشكر نامدار * نشستند بر پشت اسبان كار
برافروختند آن سران مشعله * برفتند پرهيبت و مشغله
بگشتند در كشتگان همچو باد * بريدند سر از تن بدنژاد
چو ديدند سر مهتران نبرد * همه لشكر شام تكبير كرد 120
سپاه خوارج خبردار گشت * جهان بر [ دو ] چشم سران تار گشت
سعيد جبيرى يكى مرد بود * كه چون شير جوياى ناورد بود
[ گروه ] خوارج در آن انجمن * ورا مير كردند بر خويشتن
سحرگاه كردند آغاز جنگ * برفتند آن خيل با ساز جنگ
جبيرى بشد با سوارى هزار * سوى قلب مروان پى كارزار 125
به قلب اندرآمد چو غرندهشير * بترسيد مروان ز مرد دلير
گريزان بشد همچو باد بهار * ره شام بگرفت با صد سوار
[ گمان بود كان ] لشكر دوست راست * ندانست كس كان هزيمت چراست
جبيرى بهسوى سراپرده شد * بس آزادكان جايگه برده شد
بيفكند از پاى پردهسراى * ز سنگى دلم . . . بد تيرهراى 130
بيامد اميرى ز گردان شام * به رزم جبيرى به دل شادكام
ورا ديد با خوارمايه سپاه * درآمد به گردش چو ابر سياه
بباريد بر خارجى تيغ و تير * ز خون يلان خاك شد آبگير
جبيرى شد اندر ميان كشته زار * نرست اندرآندم يكى از هزار
سوارى به دنبال مروان بتاخت * به كيوان سر خويشتن برفراخت 135
[ بريده ] بد او پنج فرسنگ راه * چو آمد به نزديك آن دينپناه
از آن فتح و نصرت ورا مژده داد * سرافراز مروان به كردار باد
سوى لشكر آمد شده شرمسار * به لشكر بفرمود آن نامدار
كه گشتند لشكر گروها « 1 » گروه * ستادند هر جاى ، چون كوهكوه
چنان رسم گشتست از آنگاه باز * چو داد او به لشكر چنان راه باز 140
سپاه خوارج بدان جايگاه * بجستند مردى ميان سپاه
هامش
( 1 ) گروهان