40 كه قومى نهفته برون آمدند * چو از دست تنگى زبون آمدند
برفتند نزديك مروان به شب * بگفتند كاى شهريار عرب
همه شهريان با تو يارند و دوست * بدرند بر دشمنت مغز و پوست
بدانديش تو اندراين بوموبر * ز ثابت فزون است اى نامور
نباشد برش جز دليرى هزار * تو فردا بيا از پى كارزار
45 كه در [ را ] به رويت گشاييم باز * به شهر اندرآ اى شه سرفراز
سپيده بيامد دلاور به جنگ * ميان بسته از بهر پيكار تنگ
چو آمد به نزديك بارو فراز * در شهر گرديد بر شاه باز
به شهر اندرآمد سراسر سپاه * بكشتند چندى بر [ آن ] روى راه
گرفتند زآن قوم پانصد اسير * ميان اندرون بود فرزند مير
50 ببردندشان بسته پيش امام * بفرمودشان كشت سرها تمام
گريزان بشد ثابت از بيم جان * سراسيمه مىگشت گرد جهان
بيفكند بارو سراسر ز پاى * به شهر اندرآمد شه خيرهراى
يكى ماه كرد اندر آنجا قرار * به شهر دمشق آمد آن شهريار
مقامى است غوطه ، به شهر دمشق * كه بر وى همه خسروان راست عشق
55 چو سغد سمرقند خرم بهار * ز باغ ارم خوشتر از نوبهار
چهارست اندر جهان جاى خوش * كزآن خوبتر نيست مأواى خوش
يكى غوطه ، كز وى [ بدادم ] نشان * بدين نامداران گردنكشان
دوم سغد كان در سمرقند هست * نيايد از آن گر بجويى به دست
سيم شعب پوران [ به ] شيراز در * كه در وى ز جنت گشادند در
60 قصور است در شهر عمان « 1 » دگر * به گيتى نيابى از آن خوبتر
به واسط بود اينچنين خانگاه * به بصره توان رفت « 2 » از آن جايگاه
يكى مرد بودست ضحاك نام * به در قيس ( ؟ ) و مردى بهغايت همام
سرافراز بگرفت كوفه به زور * يكى خارجى بود پرشروشور
چو مروان خبر يافت از آن بدگهر * اميرى گزين كرد چون شير نر
هامش
( 1 ) نهرامان
( 2 ) رفتن