كه بد نام آن نازديده فريد « 1 » * ز جمع بزرگان ورا برگزيد « 2 » 65
ز نسل هبيره بد آن شيرگير * به دو داد ملك عراق آن خطير
فريد هبيره روان شد چو باد * خبر يافت ضحاك بىدينوداد
ز كوفه برون رفت با لشكرى * به هرجا كه بود از بزرگان سرى
مثناى عمران « 5 » يكى مير بود * كه با دانش و راى و تدبير بود
سپه را به كوفه همىگرد كرد « 3 » * وزآنجا روان شد چو باد و چو گرد 70
به راهى دگر رفت ضحاك شوم * يزيد « 4 » آمد از راه ديگر ز روم
مثنا خبردار گشت از يزيد * ز كوفه سپه برد و سر دركشيد
بيامد چنان باد در عين تمر * نبودش ز ضحاك بن قيس امر
به اسم شبيحون برآراست مرد * بيامد سحرگاه بهر نبرد
يزيد سرافراز بيدار بود * سپه را ز دشمن نگهدار بود 75
چو نزديك شد با غم انباز گشت * نبودش از آنجا ره بازگشت
نه ناچار مرد اندرآمد بهكار * نه بر آرزو شد سوى كارزار
سپاه يزيد اندرآمد چو سيل * به پيرامن آن سران خيلخيل
گرفتند بدخواه را در ميان * بكشتند بىمر از آن كوفيان
[ بسا ] شاميان اندر او كشته شد * وز آن بدنشان بخت برگشته شد 80
برفتند آن خستگان در گريز * نبردند با جان شيرين ستيز
يزيد آن دلاور به كردار باد * به كوفه شد ، از كس نياورد ياد
به شهر اندرون آمد از گرد راه * سر رايتش برگذشته ز ماه
ز اصحاب ضحاك هركس كه ديد * سراپاش در خاك و در خون كشيد
ز اهل خوارج فراوان بكشت * در آندم كه شد [ تيز و تند و ] درشت 85
به كوفه يكى مرد را مير كرد * وز آنجا روان شد سپهر نبرد
به آهنگ ضحاك پيچان چو مار * همىرفت با لشكر نيزهدار
از آن كار ضحاك دلتنگ شد * سر نامدارش پر از ننگ شد
به منصور جمهور فرمود مير * كه لشكر برآراى شو همچو تير
هامش
( 1 ) پرند
( 2 ) كرند
( 5 ) المثنى بن عمران الفائذى
( 3 ) سپه كوفه را كرد مرد
( 4 ) به زير