چو عبد اللّه آمد به كوفه درون * شد آن مرد منصور از آنجا برون
فرستاد عهد خراسان به نصر * كه او بود از نامداران عصر
سرافراز سيار بيعت نكرد * ز دشمن به مردى برآورد گرد 70
چو شش ماه شد روزگار يزيد * به پاى اندر افتاد كار يزيد
به ذالقعده ناگاه بيمار شد * دلش جفت اندوه و تيمار شد
چهل سال و شش سال بد عمر مرد * ز باد اندرآمد « 1 » بشد سوى گرد
ابو خالدش كرد كنيت پدر * به زارى شد از دار دنيا بهدر
وليعهد او بود پور وليد * براهيم شد يادگار يزيد 75
ز مرگ است با مرد پيوسته درد * مرا اين سخن خود جگر خسته كرد
جز اين يك سخن نيست اندر جهان * چه دارى به دل مهر سود و زيان
چو اين درد را نيست درمان پديد * ببايد دل از كار گيتى بريد « 2 »
به وقتى « 3 » كه گردد سرت پايمال * تو را نيكويى دست گيرد نه مال
مباش ايمن اندر سراى دو رنگ * كه در وى نباشد كسى را درنگ 80
عمارت مكن عالم خاك را * نگه دار اين جوهر پاك را
چو آلوده گردد بمانى به درد * به گرد بدى تا توانى مگرد
بيا تا ره رستگارى رويم * به گفتار دانندگان بگرويم
نگوييم الا سخنهاى راست * نجوييم چيزىكه در وى عناست
زبان را ببنديم اندر دهان * بباشيم در كنج عزلت نهان 85
نبينيم اندر جهان روى كس * نباشيم با هيچ تن همنفس
نخواهيم جز عافيت از خداى * نگيريم در خانهء ديو جاى
نپوشيم بر تن لباس حرير * ننازيم اندر سرا بر سرير
به چيزىكه از ما ستانند باز * چرا هست بايد نشيب و فراز
هامش
( 1 ) آن آمد
( 2 ) كف بديد
( 3 ) موقت