نگردم يكى دم به گرد فضول * نمانم بجز راه و رسم « 1 » رسول
اگر آنچه گفتم نيارم به جاى * دلم باد خسته به خشم خداى
45 بدين شرطها مردم سرفراز * بكردند بيعت ز تو جمله باز
فرود آمد از منبر آن نامدار * فرستاد مردم يمين و يسار
بفرمود با عاملان وليد * برفتند بيرون به امر يزيد
يكى مير بد نامدار و همام * ورا بود منصور جمهور نام
خراسان به دو داد و ملك عراق * نيامد ورا راست آن اتفاق
50 چو نزديك سيار شد آن خبر * كه خواهد رسيدن امير دگر
هم اندر زمان نصر سوگند خورد * به دين محمد قسم ياد كرد
كه هر تن كه آيد بدين بوموبر * دو دست و دو پايش ببرم چو سر
سوى كوفه شد مير منصور شاد * سرافراز يوسف هبيرهنژاد
نهان گشت در كوفه از بيم جان * يكى چندگه بود آنجا نهان
55 پس از مدتى شد نهفته به شام * به بلقا درون كرد پنهان مقام
خبردار شد زآن حكايت يزيد * بفرمود تا مسلم بن وليد
برفت و برون برد پنجاه مرد * به بلقا درآمد چو باد و چو گرد
سوى دار يوسف شد از گرد راه * در و بام بگرفت بر جايگاه
ميان زنان گشت يوسف نهفت * يكى چادر آن مرد بر سر گرفت
60 زنان را بجستند و بشتافتند * ورا زير آن چادرى يافتند
بكشتند آن ناتوان را به درد * همه استخوان در تنش خرد كرد
ورا نام [ بردار ] با دست برد * به دست غلامان خالد سپرد
كه او خالد خاص را كشته بود * تنش را به خون اندر آغشته بود
گرفتند و بردند و بيرون كشيد * / ببستند و آورد پيش يزيد / « 2 »
65 نيامد ز منصور جمهور كار * / چو در كوفه بد مدتى روزگار /
از آن شغل آن مرد را باز كرد * يكى ديگر آنجا سرافراز كرد
به عبد اللّه بن عمر داد كار * ز عبد العزيز گزين يادگار
هامش
( 1 ) نمانم بجا راه و دستم رسول
( 2 ) نسخهء اصلى اين مصرع با مصرع دوم بيت به جاى هم نقل شده است .