به راه دمشق [ آن ] سپه سر نهاد * بديشان فلك آتش اندر نهاد
50 بفرمود مروان كه يكسر سپاه * برفتند چون باد بر روى راه
بگفتند از آن خيل هجده هزار * اسيران گرفتند بيشاز شمار
چو برگشت لشكر از آن داروگير * ببردند « 1 » نزديك مروان اسير
دو تن از اسيران فزونتر نكشت * اگر چند بد نامبرده درشت
كه بودند آن هر دو خصم وليد * بكشتند او را به امر يزيد
55 دگركس « 2 » كه بودند آزاد كرد * دل آن همه بنديان شاد كرد
به هريك از آن مردم از بيشوكم * بداد آن سرافراز دين ده درم
سليمان و عبد العزيز سوار * برفتند سرگشته زآن كارزار
به نزد براهيم و گفتند خيز * به بدخواه بنما دم رستخيز
حكم را و عثمان كاسير تواند * فرومانده و دستگير تواند
60 بفرماى كشتن به شمشير كند * تو باش اندراين كار چون شير تند
بدان نامداران براهيم گفت * نه از دل ، بدان هر دو از بيم گفت
كه كشتن سران را به دست شماست * به مطموره رفتند آن هر دو راست
بكشتند آن هر دو تن را به درد * از ايشان برآورد ايام گرد
چو آن هردو تن را بكردند قهر * درآمد ز ناگاه مروان به شهر
65 براهيم از اينجا گريزان برفت * نبد مرد با مير افزون ز هفت
نهان شد به كنجى در ، از بيم جان * همين است آيين و رسم جهان
سليمان و عبد العزيز آن دو مير * نشستند در خاك پنهان چو تير
چو مروان به شهر اندرآمد ز راه * فرستاد حالى به زندان سپاه
بدان تا حكم را برون آورند * ز خلق بدانديش خون آورند
70 چو [ رفتند ] آن هر دو تن كشته بود * وز آن مهتران بختبرگشته بود
به مروان بگفتند ، حيران بماند * بزرگان و گردنكشان را بخواند
بفرمود كردن سران را به خاك * نبردست جان كس ز چنگ هلاك
گروهى برفتند همچون گراز * پى خونيان از نشيب و فراز
هامش
( 1 ) ببردن
( 2 ) كه