به يكيك از آن خيل تشريف داد * به دادن دل هر تنى كرد شاد
بيامد ز شهر فلسطين سپاه * گروهى سواران به دل كينهخواه
يزيد سرافراز آگاه شد * دل و دستش از عيش كوتاه شد
بخواند او سليمان هشام را * بر خويشتن از پى نام را 20
ورا داد مهتر سپاهى گران * سوى رزم رفتند آن مهتران
سليمان چو آن مهتران را بديد * دل آن سران سوى بيعت كشيد
به دام اندرآوردشان مرد كار * سليمان يكى مرد بدكامكار
به اردن شد و كارها كرد راست * يكى را بيفزود و ديگر بكاست
در آن بوم هر جاى ميرى نشاند * يكى را بخواند و دگر را براند 25
چو آرام بگرفت با روم و [ شام ] * بكردند بيعت همه بر امام
يزيد دلاور يكى خطبه كرد * ميان بزرگان آزادمرد
كه من اين امامت نمىخواستم * بدين كار دل را نياراستم
جهان ديدم اى نامداران خراب * نهاده به هر جاى نقل و شراب
وليد بنفرين همه روز مست * بداده دل و پادشاهى ز دست 30
نه دين بود او را نه آيين نه كيش * به او راه و رسم نو آمد به پيش
كتاب خدا خوار بود از فضول * نه سنت بد اينجا نه رسم رسول
پى حميت دين برون آمدم * ز گردون به رفعت فزون آمدم
خداوند كرد آن عدو را هلاك * نبود آن نكوهيده از آب پاك
از اين خلق كرديد ما را گزين * نهاديد بر مركب كام زين 35
مرا جز كه با شغل دين كار نيست * زر و سيم نقدم در انبار نيست
يكى خشت بر خشت ننهم به جاى * نه پاليز خواهم نه باغ و سراى
به جز كار دين هيچ كارى دگر * نخواهم كه سازم ز روى هنر
از اين مال ندهم به فرزند خويش * به جاى آورم عهد و سوگند خويش
كنم كوته از خلق دست ستم * برون آرم از ديدهء ملك نم 40
نبندم دَرِ خويشتن بر كسى * كنم عدل و انعام با هركسى
به لشكر دهم رسمشان مه به ماه * نمانم كه درويش باشد سياه
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 259
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٢٥٩