رمانيد آن اسب را هركسى * زدندى بر او تازيانه بسى
250 چنان ميخ را برفكندى ز جاى * زدى بر زمين بىكران دست و پاى
برفتى وليد آن شه كامياب * ببستى بر آن ريسمانى به تاب
كشيدى و بركندى آن ميخ مرد * بر او مىتوان آفرين ياد كرد
بجستى چهل گام بر پشت اسب * تو گفتى مگر بود آذرگشسب
فزون از چهل بود كاندر گذشت * ورا سال بالاى اين [ بود ] هشت
255 به قولى يكى سال و بر سر دو ماه * خليفه بد آن مرد بادستگاه
سر آمد كنون داستان وليد * سخن بشنو از يادگار يزيد
خلافت يزيد بن وليد بن عبد الملك شش ماه بود
چو كردند بيعت براو اهل دين * به دانش بياراست روى زمين
ز عدل او به هر كشورى نامه كرد * دل خويش را از خرد خامه كرد
مواجب وليد آنچه فرموده بود * به ديوان به اصحاب فرموده بود
بديد آن سرافراز ، آن كرد كم * از اينجا شدى نامور متهم
5 بزرگان بادانش و خويشكام * از اينجاش ناقص نهادند نام
به ايام آن مهتر دينپناه * به حمص اندرون بود بىمر سپاه
ز فرمان مهتر برون آمدند * برفتند و جوياى خون آمدند
معيوه ( ؟ ) همان پور زيد حسن * سرافراز بود اندرآن انجمن
روان گشت با لشكر نامدار * به شهر دمشق آمد از رهگذر
10 فرستاد پيغام نزدش يزيد * چرا رزم سازى براى وليد
اگر كشته شد كافرى در ميان * چه بندى به كينه كمر بر ميان
بيا بيعت من بكن شاد باش * ز بند غم و غصه آزاد باش
براى سگى خون مردم مريز * برون كن ز دل كين و وز سر ستيز
چو بشنيد آن نامور صلح كرد * به شهر اندرون رفت فرزانهمرد
15 فزون بود آن لشكر [ از ] صد هزار * بكردند بيعت بر او آشكار
عطا داد آن سروران را بديد * به سيم از عدو جان شيرين خريد