بياورد سر پيش عبد العزيز * بدان نامور داد بسيار چيز
بيامد همان لحظه . . . چو شير * به دعوى بر نامدار دلير 225
همىگفت هريك ، منش كشتهام * به خون و به خاكش درآغشتهام
يزيد دلاور مگر گفته بود * سپه را ، و غمها ز دل رفته بود
كه هركس كه آرد به نزديك من * سر نامبرده در اين انجمن
درم بخشمش در زمان صد هزار * براين بود آن فتنه و كارزار
عزيز آن سرافراز كشور خداى * بدان مردمان گفت با عقل و راى 230
كه اين سر به نزديك مهتر بريد * وز آن پس از او جاودان برخوريد
ببردند آن سر به نزد يزيد * دلش گشت [ خرم ] به قتل وليد
به دو تن درم داد آن نامدار * بهاى سر خصم شد صد هزار
بد اين فتنه نزديك دير كنيس * به شهر جمادى و يوم الخميس
ز هجرت شده بر صد و بيست و شش * به دردم از اين گنبد كينهكش 235
سرش را نهادند بر فرقدار * به پيش در مسجد نامدار
به شهر دمشق آنچنان بد سه روز * اگر عاقلى شمع دل برفروز
به نيكى براين روزها را به سر * چه سوزى پدر پيش روى پسر « 1 »
به انديشه كن كار اگر بخردى * مگردان درون از ره ايزدى
در اين ره كه هستى به هنجار شو * مشو خفته و مست ، بيدار شو 240
مكن خوى بد با دل خويش يار * درازاست دست بد روزگار
[ فرو بند ] بر شهوت نفس خويش * بگير از ره راستكارى بهپيش
بترس از خدا تا نترسى ز كس * منه بر خلاف شريعت نفس
اگر مؤمنى اى دل بردبار * همه خلق را از خود ايمن بدار
تو را چشم دادند و كندند چاه * به رفتن نگهدار چشمت به راه 245
وليد سرافراز بد زورمند * به قوت بدى همچو فيلى بلند
ز آهن يكى ميخ را در زمين * زدند [ ى ] بزرگان باآفرين
بر آن ميخ بر مردم چاپلوس * ببستند اسبى به غايت شموس
هامش
( 1 ) بهسوى بررسس مد روى بسر