چنين گفت كاى نامداران من * دليران چابكسواران من
200 چه « 1 » آييد تشنه « 2 » به خونم همه * پى من چرا گرگ شد اين رمه
شما را به دل مهربان بودهام * به جان روزى جمله افزودهام
ز من بازداريد اينجاى دست * نبايد مرا كرد با خاك پست
ببخشيد بر من كه گشتم زبون * بمانيد كآيم از اينجا برون
شوم در مقامى نشينم به درد * از آن پيش كايد سرم زير گرد
205 امامت نخواهم ، نه ميرى كنم * ز دل جامهء كفر و كين بركنم
چنين داد لشكر به مهتر جواب * كه گفتى سخنهاى صدق و صواب
ز تو ما بسى سيم و زر يافتيم * ز دستت كلاه و كمر يافتيم
شكايت نداريم از تو بدين * و ليكن چرا دور گشتى ز دين
تو قرآن در آتش درانداختى * دل از مهر ايمان بپرداختى
210 زنا كردى و كار بد در جهان * نرفتى به آيين و رسم مهان
نكردى نماز و نبودت نياز * فريضه نبد بر تو رسم نماز
به روزه نبودى به ماه صيام * بخفتى « 3 » بَرِ زن ، بخوردى « 4 » طعام
به زور اينچنين فعلها كردهاى * دل و جان ما را بيازردهاى
ازاينروى كرديم خونت حلال * خدايت گرفت اى سگ بدسگال
215 وليد اين چو بشنيد آمد به زير * دلش زاين سخنها شد از عمر سير
يكى مصحف آورد بنهاد پيش * نبى خواند از آنجا ز اندوه بيش
به دل گفت ميراث عثمان رسيد * ببينيم تا خود چه آرد پديد
دليران دين نردبان ساختند * دل از مهر او بازپرداختند
برفتند بالا و آمد به زير * تنى چند نزد وليد دلير
220 يزيد اندرآمد ز اول [ برش ] * نزد خنجر آن كامران بر سرش
ورا خواست در خانهاى بند كرد * بيامد يكى نامور همچو گرد
بزد بر سرش خنجر تيزتاب * روان گشت بر خاك خونش چو آب
بيفتاد بر خاك [ پيش يزيد ] * يكى ديگر آمد سرش را بريد
هامش
( 1 ) چو
( 2 ) كشته
( 3 ) نخفتى
( 4 ) نخوردى