تو را مىدهم سيم پنجه هزار * بدان تا ببندى در كارزار
عزيز آن سخن را اجابت نكرد * وليد اندر آندم فرستاد مرد
به نزديك عباس پور وليد * سخن گفت با او ز كار يزيد
كه اى نامور با برادر بگوى * كه كوته كند فتنهء گفتوگوى 175
من او را دهم نيمهء ملك خويش * فرستم به او زر ز اندازه بيش
سرافراز آمد ز خانه به راه * كه پيش برادر شود دينپناه
دهد پند و آرد از آن كشورش * كلاه سلامت نهد بر سرش
عزيز دلاور شد آگاه از آن * بلرزيد بر خود چو شاخ رزان
فرستاد فى الحال پانصد سوار * به نزديك عباس والاتبار 180
برفتند مردان با داد و دين * به نزديك عباس با آفرين
بگفتند نزد عزيز ، آى زود * و گرنه ز جانت برآريم دود
چو كار آنچنان ديد چيزى نگفت * روان گشت از آنجاى با غصه جفت
بيامد به نزد عزيز دلير * ورا ديد بر جاى مانند شير
كشيده يكى تيغ مانند آب * به عباس گفت آن يل كامياب 185
كه بيعت بكن با يزيد اين زمان * اگرنه نباشد شما را امان
ز بيم سر خويش آن زادمرد * درآمد در آن كار بيعت بكرد
عزيز اندرآندم سپه برنشاند * بزرگان و گردنكشان را بخواند
علم ، نامبردار برپاى كرد * در آن قلب ، عباس را جاى كرد
منادىگرى كرد لشكر بگشت * به هر جايگه گفت و اندر گذشت 190
كه در قلب ، عباس دارد مقام * يزيد است اكنون امير و امام
همه خلق كرد [ ند ] خلع وليد * جهان شد به فرمان و امر يزيد
چو خيل وليد آن سخنها شنيد * نشاطى در آن سروران شد پديد
برفتند نزديك عبد العزيز * نشانى ز بخت بد ، اين بود نيز
وليد اندرآن قلعه با صد غلام * فرو ماند مانند ماهى به دام 195
به گرد حصار اندرآمد سپاه * نبد باد را اندرآن قلعه راه
برآمد وليد بداختر به بام * نظر كرد در هر تن از خاصوعام
يزيد اندرون لشكر خويش ديد * ز بالاى قلعه فغان بركشيد
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 255
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٢٥٥