145 يزيد سرافراز والاتبار * فرستاد حالى سوارى هزار
بدانجا كه فرزند حجاج بود * برفتند آن نامداران چو دود
گرفتند او را و بستند دست * فكندند بر خانهاى همچو مست
درم بد در آن خانه پانصد هزار * ببردند نزديك آن نامدار
وليد بداختر بد از شهر دور * بريدندش از شمع اقبال نور
150 به اعرف خبر شد به نزد وليد * بگفتند او را ز كار يزيد
سپه كرد حالى برون سى هزار * فرستاد از آنجا سوى كارزار
چو آگاهى آمد بهسوى يزيد * كه لشكر فرستاد ناگه وليد
بفرمود تا رفت پور مصال * . . .
. . . * سخن گفت با مهتران از يزيد
155 بگفت از وليد آن سخنها درشت * به باغ ملامت نهالى بكشت
بدان نامداران بسى وعده داد * ز گفتار او جمله گشتند شاد
بكردند بيعت سواران تمام * برفتند يكسر به نزد امام
يزيد آن سران را بر خويش خواند * بزرگان فرزانه را پيش خواند
بكردند بيعت بدان نامدار * همه كارها گشت همچون نگار
160 وليد بنفرين چو آگاه شد * بدانست كش روز كوتاه شد
ببريد بيچاره از جان اميد * بلرزيد بر جاى مانند بيد
به حمص حجا ( ؟ ) رفتن آغاز كرد * در مخزن اندر زمان باز كرد
خزاين روان كرد حالى به راه * نبد با خزينه فراوان سپاه
خبر شد از آن كار سوى يزيد * فرستاد خيلى گران بر وليد
165 ره حمص بگرفت بر وى سپاه * گروهى ستادند در پيش راه
ببردند آن اشتران را بهبار * به نزد يزيد آن سپهر وقار
دهى بود آنجا ره دژ بلند * تن خود وليد اندرآن دژ فكند
يزيد دلاور به عبد العزيز * كه پور عمر بود آن باتميز
بفرمود تا شد به حرب وليد * به فرمان مير دلاور يزيد
170 بيامد دلاور به نزد حصار * بدان [ تا كند ] كوشش و گيرودار
وليدش فرستاد نزديك مرد * كزاين جنگ و پيكار و كينه بگرد
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 254
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٢٥٤