ز امر و ز نهيش نبودى خبر * از اينجا شدش ملك زيروزبر 120
برفتند قومى بزرگان [ به عيد ] * به نزديك عباس پور وليد
بگفتند كاين مرد حقناشناس * ز يزدان . . . ندارد سپاس
به قصد بزرگان مروانيان * ببستست « 1 » اين مرد بدرگ « 2 » ميان
بسى غل و زنجيرهاى گران * بفرمود كردن به آهنگران
نبشته برآن نام هريك به راز * مبادا كه اين قصه گردد دراز 125
بدان مردمان مرد بادينوداد * ز راه نصيحت بسى پند داد
كه از حق بترسيد ، گرديد باز * بهسوى خدا ، چون زمان شد دراز
شما را چه شد نعمت اين جهان * نبايد سخن گفتن اندر نهان
ز يزدان بترسيد داريد شرم * مباشيد از اينگونه در كار گرم
چو بر آل مروان مهى شد دراز * به زير آمد اين كارها بر فراز 130
شدند از شما مير هركس كه بود * به نقص شما زاين زبان برگشود
بهانه همىجويد اين انجمن * نصيحت ببايد شنيدن ز من
ز دست شما ملك بيرون كنند * همه كارهاى دگرگون كنند
ز نسل على يا ز عباسيان * ببندد در اين كار يك بر ميان
نمانند بر ما بزرگى و جاه * شود ملك بر نامداران تباه 135
بيايد به جاى شما ديگرى * كشد اندراين بوموبر لشكرى
درون را ببرند از يكدگر * كه آنگه شود دل پر از خون جگر
به خنجر بدرند يكيك شكم * پرانديشه باشيد از آن بيشوكم
يزيد اين سخن را به خود ره نداد * به شهر دمشق آمد از بامداد
بر او جمع شد مردم از هر كنار * چو از [ تيره ] شب گشت گيتى چو قار 140
به نزديكى قصر سلطان شدند * به بام و درش آتش اندر زدند
برفتند و كردند غارت سراى * نجنبيد از بيم يك تن ز جاى
چو شد روز روشن بيامد سوار * يزيد سرافراز با سىهزار
به دو كرد بيعت سراسر دمشق * بزرگان دانا و دل پر ز عشق
هامش
( 1 ) ببستند
( 2 ) بزرگ