95 دوا خورد گستاخ كآرد اثر « 1 » * درآمد سمند مرادش به سر
چو خواهى كه نبود تو را كار زار * مكن با خداى جهان كارزار
مرا در دل از غصه آتش فتاد * دهم گر رسم خاك ناكس به باد
ازآنپس بسى پادشاهى نكرد * شب و روز الا تباهى نكرد
حديث پراكنده بسيار گفت * از آن گشت با خاك بدكار جفت
100 زنان پدر را به زن داشتى * درون جفت رنج و حزن « 2 » داشتى
يكى بود نزدش حرام و حلال * ز كارش همه خلق را بد ملال
ز مغرب به مشرق فرستاد مرد * ز هر جاى رامشگران گِرد كرد
به هرجا كه بد قحبهاى چنگزن * بر او جمع شد اندرآن انجمن
چو خنياگر آمد ز نزديك و دور * فزون كرد بر كار فسق و فجور
105 دلش با بدى آرميدن گرفت * دل مردم از وى رميدن گرفت
همه مردم و خويش را خوار داشت * يكى را نمىكرد تيمار و داشت
ز مروانيان بود مهتر سعيد * كه هرگز نيامد به نزد وليد
به يزدان سرافراز مشغول بود * ز كار جهان مرد معزول بود
برادرش فرزانه عباس نيز * نظر كمترك بودى او را به چيز
110 به درگاه حق بود شام و سحر * نرفتى زمانى ز خانه بهدر
وليد بداختر پى نام را * بزد ناگهان پور هشام را
ستردش ز راه بدى موى روى * به خو [ ا ] رى كشيدش ز خانه به كوى
به خر مى « 3 » نشاندش ز شوماخترى * سيه كرد روى وى از « 4 » كافرى
بسى از بزرگان به زندان فكند * ز دل بيخ مهر و وفا را بكند
115 نياسود يك لحظه از كار بد * زدش ناگهان چرخ گردان لگد
فزون كرد هر روز فسق و فجور * شب و روز خالى نبودى ز سور
كشيدى زن مردمان پيش خويش * زدى بر دل مؤمنان نيش بيش
به بازى به سر برد كار جهان * ندانست از آشكار و نهان
سوى ملك هرگز نكردى نگاه * خبر خود نبودش ز كار سپاه
هامش
( 1 ) كارى پسر
( 2 ) خون
( 3 ) بخريدى
( 4 ) آنكافرى