بزد نيزه بر سينهء مرد كار * برون شد سنان از تن نامدار
به فردوس شد جان يحيى زبر * ز گردون شد انگار زيروزبر
بيفتاد از پاى در ، زادسرو * سرش را ببردند از آنجا به مرو
ز دارى سرش را برآويختند * چو خونش به خاك اندر آميختند
دو سال آنچنان ، چونكه برگشته بخت * بماند آن سر نازنين بر درخت 75
به وقتى كه بو سلم آمد برون * به مردى شد از چرخ گردان فزون
فرو داد مروانيان را به مرو * چو ديد آن سر ماه بر شاخ سرو
بباريد از ديده « 1 » خوناب درد * سيه كرد جامه سرافراز مرد
بفرمود شست « 2 » آن سر كامياب * بيندود مغزش به مشك و گلاب
به خاكش سپرد و بباريد خون * بنالم از اين گنبد نيلگون 80
جهان را جزاين نيستى « 3 » يادگار * نهان مىكند ، چون شدى آشكار
كنونت بگويم ز كار وليد * اگر پاك بود آن جوان ، گر پليد
وليد نكوهيده زنديق بود * بلاى دل مرد صديق بود
بهجز باده خوردن نبوديش كار * به ايام او شد فساد آشكار
حقيقت نبود اعتقادش درست * ورا دانهء كفر در دل برست 85
نكردى نماز آن نكوهيده مرد * همه كارها ناپسنديده كرد
ز مى خوردن و مست خفتن مدام * نمىگشت خالى به صبح و به شام
شنيدم كه بگرفت آن بدسگال * ز مصحف يكى روز ناگاه فال
برآمد چو برخواند ناكس وليد * روان كل جبار و درپى عنيد « 4 »
بداختر برآشفت همچون سپند * كلام خدا را در آتش فكند 90
در آتش ورقهاى قرآن بسوخت * بهزودى ورا نيز يزدان بسوخت
چنين گفت با مصحف كردگار * من آنم كه گفتى در اين روزگار
تو را سوختم ، رو به يزدان بگوى * كه تا چرخ گردد ز من كينهجوى
ز كافردلى مرد بيهوده گفت * از آن شد بهناگاه با خاك جفت
هامش
( 1 ) درد
( 2 ) پشت
( 3 ) نيست اين يادگار
( 4 ) و استفخوا و خاب كل جبار عنيد ، آيهء 18 ، سورهء 14 ، ابراهيم .