چو عمروزراره خبردار شد * بر از گنبد چرخ دوار شد
سرافراز يحيى به كاريز بود * جوانى سرافراز خونريز بود
ز عمروزراره نبودش خبر * نشسته به خيمه درون نامور
همىخواند قرآن به آواز خوش * پديدار شد لشكر كينهكش
50 جوانى دلاور درآمد ز راه * به يحيى چنين گفت كاى دينپناه
برون آى كامد بدانديش تو * كه قربان كنم جان و دل پيش تو
بپرسيد يحيى از آن نامدار * كه در كشت راندند از رهگذار
به دو گفت آرى كه در كشتزار « 1 » * براندند و خوردند با شه امرز ( ؟ )
برآمد از آن كشتها دود و گرد * سرافراز يحيى به جان شكر كرد
55 به دو گفت يحيى كه نصرت مراست * اگر اين سخنهاى تو هست راست
بپوشيد جوشن سوار دلير * به اسب اندرآمد به كردار شير
نبد بيش با نامور صد سوار * بزد بر صف لشكر نامدار
به يك حمله رفت آن سپه در گريز * چو ديدند آن زخم شمشير تيز
باستاد عمروزراره به جاى * درآمد به دو يحيى آن پاكراى
60 ميانش به شمشير دونيم كرد * دل بدسگالان پر از بيم كرد
سپاه خراسان هزيمت گرفت * وز آن قوم يحيى غنيمت گرفت
ابو نصر سيار شد باخبر * برافروخت از قهر همچون شرر
بفرمود رفتن سپاهى هزار * اميرى به پيش اندرون نامدار
كه مسلم بن ابرر ( ؟ ) ورا نام بود * اميرى سرافراز و خودكام بود
65 برون رفت يحيى ز حد هراه * سوى بلخ بامى شد از گرد راه
كه آن جايگه شيعث ( ؟ ) مير بود * شب و روزش آن راى و تدبير بود
بشد سلم ابرر به كردار گرد * بر گرز كانان ( ؟ ) به دو بازخورد
به صد مرد با شش هزار آن جوان * همىكرد در خاك و در خون روان
فراوان از آن نامداران بكشت * دگرباره شد چرخ ، تند و درشت
70 ز ناگه يكى مرد عيسى به نام * سوارى سرافراز بد خويشكام
هامش
( 1 ) كشت و زر