كه دست دلاور ز يحيى بدار * به دو سيم ده تا شود كامكار
بر او بر كسى را موكل مكن * از اين كار دل را مقلقل مكن
بمان تا بيايد به نزديك من * ببيند يكى راى باريك من
ز يحيى چو بشنيد ، برداشت بند * روا [ ن ] كرد بر سرور ارجمند
به دو گفت از اينجا بشو سوى شام * نبايد كه سازى به جايى مقام 25
ورا پندها داد و بخشيد چيز * بدادش يكى استر و اسب تيز
به هرجا يكى نامه بنبشت مير * پى آن جوانمرد دانشپذير
بهسوى سرخس آمد از مرو باز * ببريد آن راه دور و دراز
امير سرخسش بسى سيم داد * بيامد سوى طوس مانند باد
خط نصر بنمود و بگرفت سيم * نبودش ز كس در درون ترس و بيم 30
از آنجا به شهر نشابور شد * ز اندوه و انديشهها دور شد
ز مير اندرآن شهر فرجام يافت * وزآنجا سوى شهر بيهق شتافت
شد آنجا بر او جمع هفتاد مرد * به يارى خداوند را ياد كرد
سر دعوتش بود كرد آشكار * نبودند آن مردمانش سوار
بيامد از آنجا يكى كاروان * صد اسب تكاور ميان در دوان 35
سرافراز يحيى بيامد چو گرد * گرفت اسب از ايشان سخن ياد كرد
كه كردم كنون دعوت آغاز من * چو آيم به بلخ و هرى باز من
بياييد پيشم پى سيم و زر * برفتند آن قوم آسيمهسر
برفتند بازارگانان « 1 » به درد * بر نصر سيار از آن ياد كرد
كه يحيى ز ما اسب بستد به زور * نداد آن دلاور بهاى ستور 40
برآشفت نصر از چنان كاروبار * فرستاد پيكى چو باد بهار
بعمر زراره ( ؟ ) كه خود برنشين * برو با سواران دل پر ز كين
ازاو اسب بازارگانان بگير * بده باز خصمان و شو همچو تير
به پيش سران دست يحيى ببند * از آنجا ورا [ دور كن ] مستمند
روان كن به نزد وليدش به شام * به مردى كن آن كارها را تمام 45
هامش
( 1 ) آن بازرگانان