همه چيزها در خزينه نهاد * دلاور ز مردن بياورد ياد
ندادش كنون نيز بشنو سخن * دلا بهر كار جهان جان مكن
خلافت وليد بن يزيد عبد الملك يك سال و دو ماه بود
چو هشام شد از جهان ناپديد * به كام دل خود بيامد وليد
نشست از بر تخت هشام شاد * بزرگان برفتند از بامداد
بكردند بيعت بر او سربهسر * فشاندند بر تاركش سيم و زر
ز هشام هركس كه در كار بود * برون كرد آن كارهاشان چو دود
5 سه تن را نياورد بيرون ز كار * كه ترسيد از گردش روزگار
يكى حى « 1 » مروان ز آزادگان * كه بد حاكم ملك اربادگان
دوم يوسف عمده كاهل عراق * ورا بود با مهتران اتفاق
سيم نامور نصر سيار بود * كه پردانش و عقل و هشيار بود
فزون كرد نانپارهء هركسى * كرم كرد با نامداران بسى
10 به ماه ربيع اندرون گشت مير * همه كارها كرد مانند تير
ز هجرت صد و بيست ، بالاى پنج * شد او حاكم اين سراى سپنج
چو بگذشت يك سال بر سر دو ماه * مه عمر آن مهربان شد سياه
بيامد ز حد خراسان پديد * بر نامبرده وليد يزيد
كه يحيى « 2 » به بلخ است ، جايى نهان * تويى اين زمان شهريار جهان
15 كند دعوت خويشتن آشكار * چو بشنيد آن خسرو كامكار
بهسوى خراسان فرستاد مرد * ز يحيى و كار ويش ياد كرد
سوى بلخ بايد فرستاد زود * پى كار يحيى به كردار رود
گرفتند او را در آن بوموبر * بر نصر بردند آسيمهسر
به مرو اندرآن مرد را بند كرد * يكى نامه نزد خداوند كرد
20 وليد دلاور فرستاد باز * بر نامور نصر گردنفراز
هامش
( 1 ) حسين
( 2 ) تختى