نشان « 1 » يكى نعل بر روى داشت * از آن بر درون نقش غم مىنگاشت
يكى روز هشام شد سوى صيد * نه آگه [ بد ] از مكر كيوان و كيد
يكى آهوى از پيش مهتر بجست * دوانيد اسب آن شه دينپرست
به دنبال آهو چو سرگشته ماند * مغاكى بد اسب اندرآن جاى ماند 130
يكى لوح زرين در اين تيرهخاك * بديد آن منورتر از جان پاك
به زير آمد از اسب و آن برگرفت * كمان بود كز باز جان [ برگرفت ]
نگه كرد اين بيت بر لوح ديد * چو برخواند لب را به دندان گزيد
قدا ان لك الحول من سفرك ( ؟ ) * و خذ برلك دالا عها من ابرك ( ؟ )
چو برخواند افتاد لوحش به دست * طلب كرد آن را شه دينپرست 135
در آن خاك تيره نشانى نيافت * سراسيمه سوى بزرگان شتافت
بدانست كامد به تنگى فراز * سراييده بد روزگارى دراز
چو آمد سوى خانه بيمار شد * دو چشم سرافراز خونبار شد
سه روز آن سرافراز بد دردمند * چهارم زبانش درآمد به بند
برون شد از اين مسكن ديو دون * به دردم از اين گنبد نيلگون 140
به زندان او بد يكى خويشكام * كه عياض [ بد ] آن دلاور به نام
دبير وليد سرافراز بود * به دانش از آن خلق ممتاز بود
فرستاد نزديك خازن پيام * كه من دانم احوال او را تمام
همه آلت سيم و زر مُهر كن * به جان بشنو اى مرد دانا سخن
وى از بيم جان جمله را مهر كرد * در آندم كه شد شاه را روى زرد 145
ز خازن يكى شربتى خواستند * زبان را به زارى بياراستند
نيارست يك « 2 » شربتى مرد داد * ز عياض ترسيد آن پاكزاد
به طاسى در از آبگينه شراب * ببردند نزدش به درد و به تاب
چو ديدند آن كامران مرده بود * وديعت به دارنده بسپرده بود
به عياض كردند حالى خبر * كه هشام شد زاين سراى دو در 150
برون شد ز زندان سرافراز مرد * همه چيز هشام را مهر كرد
هامش
( 1 ) نشانى
( 2 ) يكى