به كوفه رسيدى به من بازگوى * رسيدم به دو ، گفت اى نامجوى
به دو گفت هشام كاين قول اوست * ببايد دريدن ورا مغز و پوست
بر خويش آن مرد را بازداشت * به دل اندراين نقش بايد نگاشت
105 شب و روز با عالمان بود پير * از آن گشت دانا و روشنضمير
دلش بودى از عالمان پر ز عشق * به ديهى بدى از سواد دمشق
كه رصافه بد نام آن جاى نغز * به طيب معانى بياكند مغز
ز غيلان شامى به دل كينه داشت * نهفته چنان كينه در سينه داشت
كه او مذهبى نو همىكرد ياد * فرستاد ، خواندش بر خود چو باد
110 بد آن روز ميمون مهران برش * نشسته بزرگان به گرد اندرش
بپرسيد ميمون ز غيلان شام * كه اى پرهنر مرد با كام و نام
خدا خواهد اين مردمان [ بشنوند ] * كه در وى همه خلق عاصى شوند
به دو گفت غيلان بخواهد خداى * كه عاصى شود مردم تيرهراى
به دو گفت ميمون نخواهد يقين * كه مردم شود عاصى و [ پر ز كين ]
115 كسانى كزاينگونه عصيان كنند * چنين فعل بر رغم يزدان كنند
چو برعكس و بر رغم يزدان پاك * توان كرد كارى چنين بيمناك
پس ايزد نشايد كه باشد خداى * جوابم بده اى دلاور [ بجاى ]
فروماند برجاى ، خاموش گشت * تو گفتى كه بىعقل و بيهوش گشت
پس آنگاه گفت آن يل كامياب * كه اين را بينديشم امشب جواب
120 بفرمود هشام دستش بريد * سراپاى غيلان به خون دركشيد
دو عيب قوى بود هشام را * كز آن ننگ بد مردم شام را
يكى آنكه بزدل بد و ترسناك * به بادى فتادى بداختر به خاك
دوم زفت بود آن جهاندار مرد * از او بر دل خلق افسوس كرد
دو عيب دگر داشت بر روى مير * يكى آنكه احوال بد آن شيرگير
125 دوم بر رخش بد نشانى پديد * ببايد چنين داستانى شنيد
ز استر به طفلى لگد خورده بود * ز سم فرس رويش آزرده بود
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 246
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٢٤٦