هر آن كس كه او راستى كرد ، رست * ز كژى چه آمد كسى را به دست
به هيبت شهى بود هشام شير * توانا و دانا و تند و دلير
عجب زيرك و باذكا بود مرد * بخواهم از آن شمهاى ياد كرد
خراسان به نصر بن سيار داد * در آن بوموبر نصر مىكرد داد 80
حسد برد يوسف بر آن نامدار * فرستاد نامه بر آن شهريار
كه اين نصر سيار مردى است پير * فرو مانده از كوشش و داروگير
فرستيم آنجا اميرى دگر * كه باشد جوانتر از آن نامور
برنجيد هشام از آن سرفراز * جوابش فرستاد از آن خاك باز
كه در دهر كس مثل سيار نيست * تو را با خراسان وى كار نيست 85
در آن سال سيار با آفرين * بشد كامران سوى تورانزمين
غزا « 1 » كرد و بگرفت آن بوموبر * به هشام زآن فتحها شد خبر
رسولى فرستاد فرزانهنصر * به هشام از نامداران عصر
شنيدم كه بد مرد مقرى « 2 » به نام * بشد از در مرو و آمد به شام
ز راه اندرآمد به كوفه فراز * به نزديك يوسف شد آن رزمساز 90
به دو گفت يوسف كه اى نيكنام * به هشام خواهى شدن سوى شام
ورا عيب كن سرورا پيش مير * بگويش كه مردى است فرتوت و پير
كه [ او ] را بدان جايگه بشكنى * همان نام نيكش به خاك افكنى
دهم من تو را بىكران سيم و زر * به كيوان برم نام تو از هنر
چو مقرى به نزديك هشام شد * بر او صبح رخشنده چون شام شد 95
ز فتح و ظفر مرد را مرو داد * ز گفتار او گشت هشام شاد
ز نصرش بپرسيد سيار مير * جوابش چنين داد مرد خطير
كه چون نصر هرگز نبودست مرد * بزرگ و توانا به هر كار كرد
دريغا كه گشتست فرتوت و پير * اگر نى ندارد به گيتى نظير
چو بشنيد هشام دريافت زود * به دو گفت سردار كارآزمود 100
به مقرى چنين گفت آن شاه باز * كه ديدى رخ يوسف سرفراز
هامش
( 1 ) غذا
( 2 ) مقرا