يكى نامور مرد او را بديد * ز غم گشت رنگ رخش ناپديد
بداد آن درم كرد او را خلاص * ز هشام نامآور عاموخاص
55 بد آن نامور مرد موسى به نام * شد از داعيان امير همام
چو هشام در آل مروان نبود * بر از هيبتش اوج كيوان نبود
به عقل و به دانش به فرهنگ و راى * نظيرش نيامد ز شاهان به جاى
ز مشرق ز مغرب ورا بد جهان * بزرگى او كرد نتوان نهان
عطاهاى او از دوصد هست بيش * ببايد سخن گفت برجاى خويش
ز يك تا به ده تا به صد مى بداد * فزونتر از اين خود نمىكرد ياد
60 شنيدم كه عبد الملك باب او * كه بودست از جوى اين آب او
دهى مير هشام را داده بود * به رويش در كام بگشاده بود
ببردند منشور آن ده برش * چنين گفت با كامران چاكرش
كه اين ده خراب است اى كامياب * تو را خير نبود ز جاى خراب
سرافراز هشام شد دردمند * بماند اندرآن كار خوار و نژند
65 سرافراز هشام دانشپذير « 1 » * فرستاد نزد دبير وزير « 2 »
كه اين ده خراب است و تدبير چيست * مرا چارهاى در جهان جز تو كيست
نشان بر سر و مهر دارا بر اوست * بدريد بر تن مرا مغز و پوست
دريدند دفتر چو منشور ديد * نشان سرافراز جمهور ديد
ميانش بدريد و پيوند كرد * دلش را بر آن كار خرسند كرد
70 ده ديگر آن نامور درنبشت * نكرد ايچ انديشه زآن كار زشت
ندانست كس را ز مرد و ز پير * مگر مير هشام دانشپذير
چو شد نامور بر جهان كدخداى * دبير آمد آن خائن خيرهراى
به گستاخى آنكه من پيشازاين * چنان كارها كردهام بهر اين
به دو گفت هشام كاى دزد شوم * برون رو به دزدى از اين مرزوبوم
75 بباشى تو واله به ديوان من * نبيند دو چشم تو ايوان من
برون كرد هشام او را ز شام * به از راستى نيست اى نيكنام
هامش
( 1 ) پديد
( 2 ) دريد دير