كه هركس كه از [ زيد يابد ] نشان * بيايد بگويد به گردنكشان
درم يابد از من در ايندم هزار * سپه چونكه بشنيد شد كامكار
درم بستد و رفت بنمود جاى * كه نفرين بر آن ناكس تيرهراى
ورا بركشيدند خسته ز خاك * بريدند سر از تن جان پاك
ببردند از كوفه آن سر به شام * به نزديك هشام بىكام و نام 30
تنش را بفرمود كردن به دار * تفو باد بر چرخ ناپايدار
پس از سالها آتش افروختند * بر آن دار آن كشته را سوختند
بدانديش هشام بيدادگر * به شهر مدينه فرستاد سر
بدانجا ز دارى درآويختند * بدان مؤمنان خون دل ريختند
سه روز آن سر كشته بر دار بود * چهارم برفتند مانند دود 35
جهان را ز كينه به هم برزدند * سر زيد را آتش اندر زدند
چنين سوزدت دهر ، با او مساز * بهزودى ز پستى برو برفراز
محمد كه از نسل عباس بود * به نزديك هشام شد همچو دود
به دو گفت هشام از راه خشم * كه پيش آى و يك بار بگشاى چشم
مرا با تو دعوى است اى كامياب * بگو اين زمان گر توانى جواب 40
. . . در عهد و ايام خويش * نهاد از همه مهتران پاى پيش
ز باب تو عبد اللّه نامور * زمينى خريد آن شه تاجور
به حد حجاز اندرون ، كامكار * بها داد آن را درم صد هزار
پس از مدتى باب تو رفت راست * زمين را ز مير جهان بازخواست
. . . حالى به دو بازداد * بدان مىكنم اين سخن با تو ياد 45
كه آن سيم در ذمت باب توست * وجوهش كنون اندر اسباب توست
به من بازده آن درم را تمام * خبر نيستم ، گفت آن نيكنام
چو در دل ورا كينه بد [ در ] نهفت * ببنديد و با مردم خويش گفت
ز نزد منش زود بيرون بريد * به روى و دل هيچكس منگريد
بداريد بربسته در آفتاب * مبادا كه نوشد يكى قطره آب 50
نبردند از امر او سر برون * ببستند در آفتابش نگون
چو شد تشنه او را ندادند آب * همىبود برپاى در آفتاب
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 243
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٢٤٣