خبر خروج زيد بن على بن حسين و مقتل او در كوفه
در ايام هشام با زيبوزين * پسنديده زيد على بن حسين
ز مكه به كوفه درآمد نهان * بر او جمع گشتند يكسر مهان
به منبر برآمد فزاينده مهر * به رويش سعادت گشاينده چهر
ز اول خداوند را ياد كرد * به آخر ز هشام فرياد كرد
5 چنين گفت كاى نامداران دين * خلافت به من مىرسد بر زمين
ز آل اميه جهان پاك باد * كه بيداد كردند بر اهل داد
گرفتند جاى بزرگان به زور * سيه شد از آن قوم تابندههور
كنون دور مروانيان شد دراز * به زير آمد آنكس كه شد بر فراز
بگفت اين و از منبر آمد به زير * دليران برفتند نزدش چو شير
10 بكردند بيعت بر آن نامدار * جهان شد پر از كينه و گيرودار
به كوفه درون بود يوسف امير * خبر يافت آن مرد تيرهضمير
سپه كرد و آمد به پيكار زيد * چو بازى كه پرواز دارد به صيد
برفتند از جاى نامآوران * بكردند آن روز رزم گران
چنين تا شب تيره كردند جنگ * بيامد ز ناگاه تيرى خدنگ
15 بيفتاد بر فرق زيد جوان * به خاك اندرون خون او شد روان
به مغز اندرون رفته پيكان تير * بناليد از آن درد كيوان پير
بيفتاد از پاى سردار دين * روان شد ز تن جان آن نازنين
ز پنهان ورا دفن كردند زود * به جايى كه كس را گمانى نبود
غلامى سيه برد او را به دوش * به خاكش سپردند دل پرخروش
20 برادرش يحيى از آنجا برفت * ندانست كس چونكه تنها برفت
بهسوى خراسان شد آن نامدار * سراسيمه از گردش روزگار
نهفته دلاور درآمد به رى * ندانست كس را از آن تنگ پى
سپيده چو يوسف خبردار شد * كه زيد سرافراز از كار شد
به شهر اندرآمد چو باد بهار * سوى قصر شد با سوارى هزار
25 منادىگرى را بفرمود مير * كه گرديد و زد همچو مرغان صفير