و ، بههرحال ، ازجملهء خاصان به مجلسش راه مىيابد .
نشاندى رهى را به پهلوى خويش * نخواندى كسى را دگر سوى خويش
سخنها به من گفتى اندر نهان * نپوشيدى از بنده سود و زيان
در جايى ديگر ، از مرگ صدر جهان به درد آمده است و مىخوانيم كه به روزگار پيرى تا چه اندازه اين رويداد اندوه و رنج او را سبب شده است . اما از قتل او هم گفتوگويى در ميان نيست .
چو آن شاه در پرده شد ناگهان * به من بر سيه شد سراسر جهان
بشستم دل و دست خويش از شراب * به گوشم نيامد نواى رباب
دل از كار گيتى بپرداختم * به كنجى درون جايگه ساختم
. . . * - . . .
دعاى روان ملك مىكنم * چنين تا بود زنده جان در تنم
. . . * - . . .
مرا مرگ شه داغ بر دل نهاد * نبودم پس از وى يكى روز شاد
. . . * - . . .
ملك صدر دين روح تو تازه باد * روان تو بر ديگر اندازه باد
و بار ديگر هم در پايان شرح احوال قايل ، از مرگ ملك صدر دين شكوه دارد و ستايشى از فرزند او مىكند .
روانِ ملك صدر دين شاد باد * به فردوس جاى وى آباد باد
. . . * - . . .
برفت او و من ماندم ايدر به جاى * ز پيرى نه دست است با من نه پاى
جگر پر ز خونم درون پر ز درد * به مرگِ چنان شاه آزادمرد
. . . * - . . .
مبرّاد اين چرخ پيوند او * بماناد اين پاك فرزند او
در اين پادشاهى به اقبال و بخت * ميفتاد اين خسروانى درخت
ولى ، در منابع موجود از فرزند صدر جهان كه به مرتبهء والايى رسيده باشد نشانى نيافتم . در صفحات 1098 و 1100 اشاره به ملك صدر الدين و نقش او در دستگاه مغولان آمده است .