تخطي إلى المحتوى الرئيسي

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 21

مساهمون:

ص٢١
و پس از بيان مطالبى ديگر باز هم به ستايش از جوينى مىپردازد .
امير است و لشكركش و رزم‌ساز * جهانگير و گردافكن و سرفراز كرم در وجودش چو جان در تن است * ز ماه رخش آسمان روشن است . . . * - . . . از آن دشمنش سرنگون است و پست * كه دارد يكى تيغِ بُرّان به دست
اما ، از سروده‌هاى زير چنين برمىآيد كه به درگاه جوينى راه نيافته و تنها آرزوى رسيدن به آن مقام را در دل داشته است . در ابيات زير پيداست كه سال‌هاى پيرى و روزهاى انزوا را در چرنداب تبريز سپرى كرده است . در دنباله مىخوانيم :
مرا آرزو بود يك چندگاه * كه باشم به درگاه او سال و ماه . . . * - . . . اگر مجلسش را نباشم نديم * چو دولت به درگاه باشم مقيم . . . * - . . . بلى چرخ گردنده‌ام پير كرد * به گردن درم سال ، زنجير كرد . . . * - . . . چو بيدى شد آن سرو بالاى من * مزار چرنداب شد جاى من
در سال‌هاى پيرى و روزهاى تنهايى سرودن شعر را نديم تنهايى خويش مىسازد :
مرا همنشين اين كتاب است و بس * كه دارد به گيتى چنين همنفس . . . * - . . . نگويد سخن تا نپرسم از اوى * حريفى است خوش‌خلق بىگفت‌وگوى . . . * - . . . دريغا كه طبعِ جوان پير شد * به چشم اندرونم مژه تير شد . . . * - . . . گل و ياسمينِ رخِ همچو ورد * بيا و ببين گشت منشور « 1 » زرد
هامش
( 1 ) بسنجيد با :رخ لاله‌گون گشت بر سان كاه * چو كافور شد رنگ مشك سياه ز پيرى خم آورد بالاى راست * هم از نرگسان روشنايى بكاستشاهنامه ، تصحيح رستم على اف ، مسكو 1967 ، ج 5 ، ص 237 .