بگفتند كاين شهر زرين به جاى * بمانيم از بهر كشور خداى
چنين است فرمان خان كبير * كه هركس كه شد ايل بىداروگير
حرام است شمشير ما بر سرش * بماند به جا خانه و كشورش
دهد قوّت و قوت گيرد ز ما * همه شرطها درپذيرد ز ما
* * *
ز ششصد فزون پانزده سال بود * كه با خيل منصور اين حال بود
مرا اندر آن سال كان خيل رفت * نبد سال گوينده افزون ز هفت
كنون شصت و هفتيم گشتيم پير * ز تأثير چرخ و ز دوران تير
در مرثيههايى كه در مرگ صدر جهان دارد او را ملك ، خواجه ، صاحبقران و ملك صدر دين خطاب مىكند . روشن است كه زجّاجى تا پايان سدهء هفتم زنده بوده و دوران اقتدار صدر الدين خالدى زنجانى را ديده ، و هم سالهاى متمادى در عالم شعر و ادب به سر برده است . شاعر از مرگ زنجانى سخن گفته اما در هيچجاى نسخه از قتل او سخنى به ميان نياورده است . اغلب از قول راوى و گويندهاى سخن مىگويد كه نامى از او در بين نيست ، جز اينكه در دو مورد از كتاب جرير ذكرى آمده است ، كه به احتمال قريب به يقين مرادش تاريخ طبرى است . در جايى كه ذيل عنوان بيتى چند در حق فرزند خويش آورده ، از اخلاق درست ، تربيت و شايستگىهاى او ياد كرده است و ايمان و اعتقادش را مىستايد و آرزو مىكند سليم كارش را دنبال كند :
اگر من نمانم در اين كهنهدير * شوم بر سپهر فنا تيزسير
. . . * - . . .
بر آنم كه فرزانه فرزند من * به جاى آورد عهد و سوگند من
پس از من بپردازد اين نامه را * ز دانش كند گرم هنگامه را
. . . * - . . .
چو او اندر اين داستان ره برد * روان من از چاه بر مه پرد
نهال اميدم بهبار آورد * هنر هرچه دارد بهكار آورد
آيا ممكن است بخشى از اين كتاب كار فرزند او باشد ؟
حكيم زجّاجى به پيروى از حكيم فردوسى ، به مناسبت ، پند و اندرز را فراموش نكرده و در فرصتهايى از نيكى و دادگسترى و يزدانپرستى سخن گفته است . شايد به