. . . * - . . .
كنون در گل و لاله رنگى نماند * همان لعل را وزن سنگى نماند
با فرا رسيدن پيرى باز هم طبعى جوان دارد و در ستايش از جوينى ادامه مىدهد :
و ليكن هنوزم روان خاطر است * بسان يكى نوجوان شاطر است
ز فرقت مبادا يكى موى كم * سرت سبز بادا چو باغ ارم
در جايى ديگر شمس الدين محمد جوينى را ستوده و هم سخن از بخششها و بزرگوارىهاى او دارد و اينكه زندگى در چرنداب در سايهء توجه و مهر وزير امن و آسوده است .
به پيرى جوان گشت طبع روان * روان باشد اى دوست طبع جوان
. . . * - . . .
در آيينه بينم مگر روى خويش * چو شمع است قوتم ز پهلوى خويش
. . . * - . . .
مزار چرنداب جاى من است * در آن بقعه خلوتسراى من است
. . . * - . . .
ندارم پى نيستى ترس و بيم * كه از روى زر دارم ، از ديده سيم
. . . * - . . .
جز اين دفترم نيست يارى دگر * ندارم جز اين هيچ كارى دگر
. . . * - . . .
چو خواهم به يك روز بيتى هزار * بگويم به از لؤلؤ شاهوار « 1 »
. . . * - . . .
به اقبال اين صاحب پاكزاد * نجنبد يكى برگ با غم ز باد
همانگونه كه قبلا هم گفته شده ، از كشته شدن محمد جوينى سخنى به ميان نياورده است . اما اشعارى در ستايش از صدر جهان هم وجود دارد . آنجا كه از حال و روزگار و زندگانى خويش سخن دارد ، به روشنى مىگويد كه در حلقهء شاعران راه يافته و روزى هم
هامش
( 1 ) ص 539 .