بر آن مهتران سرورى مير كرد * كه بطال تازى بدى نام مرد
ز پشت حسين آن سرافراز بود * چو چرخ كيانى يكانداز بود
5 به روم اندرون كارها كرد شير * نگشتى ز خون خوردن خلق سير
به شمشير و حيلت ، به مردى و زور * فزون بود از كيد بهرام و هور
به مكر و فسون روم آرام كرد * به قسطينيه مهتر آرام كرد
چنان قيصر روم را خوار داشت * كه جان و دل شاه افگار داشت
بدريد بر كافران مغز و پوست * مسلمانى روم اكنون ازاوست
10 ببوييد كارش به هرجا چو مشك * بگرديد و بگرفت در بارخشك
ز بطال تازى سخن بىمر است * به هر جاى [ بنبشته ] در دفتر است
فتوحش ز خورشيد مشهورتر * نبشتست هر جاى و گشته سمر
ورا داده بر مسلمه داورى * از او بد به روم اندرون ياورى « 1 »
به گيتى چو بطال مردى نبود * ز گردون به حيلت گرو مىربود
15 از او چيزهاى عجيب خواندهام * ز كردار و كارش فرو ماندهام
از او آن كسانى كه آزادهاند * به جاى دگر شرح آن دادهاند
نكردم در اين نامه زآن روى ياد * هزار آفرين بر چنان مرد باد
چو بر سال صد پانزده برفزود * به حد خراسان درون قحط بود
يكى نان به دانگى نمىيافت كس * پراكنده شد مردم از پيش و پس
20 چو زى شانزده شد فرو شد جنيد * ورا نيز باز اجل كرد صيد
كسى زاين خبر سوى هشام برد * هماندم خراسان به عاصم سپرد
چو عاصم سوى مرو و شهجان رسيد * تن مرده را از دمش جان رسيد
بفرمود با نصر شد سوى بلخ * دهان بدانديش از او گشت تلخ
ز صد نوزده چون فزون گشت سال * جهان را دگرگونهتر گشت حال
25 ز ترك خزر « 2 » لشكرى كامكار * بيامد فزونتر بد از صد هزار
به مروان بفرمود هشام زود * كه لشكر برآراى مانند دود
برو لشكر ترك را [ خوار ] كن * زمين را به شمشير افگار كن
هامش
( 1 ) داورى
( 2 ) فرز