اسد نامبردار پرشروشور * از آن جايگه شد سوى غز و غور
بدان كوهها رفت همچون پلنگ * به چنگ اندرش گشت چون موم ، سنگ
70 همه غوريان زاو مسلمان شدند * خدا و نبى را به فرمان شدند
چشانيد آن خلق را شور و تلخ * وز آنجا بيامد دلاور به بلخ
چو در بلخ بامى شد آن پاكراى * بنا كرد بسيار باغ و سراى
پى خويشتن كرد قصرى بلند * برآورد بالاش تا ده كمند
پى لشكر خويش هم جاى كرد * به هر كوى در خانه برپاى كرد
75 به حد خراسان در آن روزگار * مبارك بدى نام بلخ آشكار
ز پيران دانا به ديوان شام * ورا شهر زهرا نهادند نام
از آنجا اسد شد به ختلان ز مين * گشادند تركان بر او بر كمين
از ايشان اسد رفت اندر گريز * ز جيحون گذر كرد دلخسته تيز
فراوان شد از خلق غرق اندر آب * چو كردند اندر گذشتن شتاب
80 سيهگونه بودست گويند اسد * دلى داشت آن نامور پرحسد
از او بود خيل خراسان به داغ * نهادند نامش ازاينروى زاغ
ازاو اين خبرها به هشام شد * بدان نامور صبح چون شام شد
چو سوى خراسان شد از رهگذر * به شهر اندرون رفت بر خر سوار
چو اندر سرا شد ، نشد بر سرير * نپوشيد بر تن لباس حرير
85 پياده به بازار مىشد امير * نباشد چنان مرد روشنضمير
همه قصه خواندى بر خويشتن * بر او آفرينخوان شده مرد و زن
بدان بوم و برزن بگسترد داد * ز كس [ چيز ] نگرفت ، ليكن بداد
سپه كرد و شد سوى ختلان ز بلخ * چشانيد آن قوم را شور و تلخ
هر آنكس كه در قيد اسلام بود * بر او برببخشود آن كان جود
90 ازاو جزيه نستد سرافرازمرد * برآورد نامى از اين كاركرد
ز سردشته [ هم ] تا به فرغانه باز * همه كارها كرد يكسر به ساز
چو بىمر از آن مشركان خوان كشيد * از آنجا سوى مرو ، شه جان كشيد
فرستاد عامل به نزدش پيام * كه ماند اين همه مال بر خاصوعام
گروهى كه جزيه گرفتند باز * نگردند هرگز به گرد نماز
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 232
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٢٣٢