اسد نيز درپى بشد همچو شير * به شهر سمرقند مير دلير
ببرد او بهسوى ختن تاختن * نبد كار او جز سر انداختن
وزآنجا دلافروز گردنفراز * سوى مرو گرديد فرزانه باز
بكير ابن ماهان در آن شهر بود * ز دعوت به هرجا زبان مىگشود
اسد را بگفتند ، از وى خبر * بكرد آن همه شهر زيروزبر 45
گرفت آن سران را و ببريد دست * فراوان از آن مهتران كرد [ پست ]
فراوان از آن نامداران بكشت * به باغ ملامت نهالى بكشت
صد و نه ز هجرى گذر كرده بود * كز آن نامداران برآورد دود
به نزد محمد رسيد آن خبر * دلش گشت پرخون و خستهجگر
يكى نامه بنبشت فرزانهمرد * بر ماندگان ، سربهسر داغ و درد 50
كه كار جهان هست بالا و شيب * زمانى اميد است و گاهى نهيب
در اين كار هم دار و هم منبر است * گهى نوشدارو ، گهى نشتر است
درستى اين كار باشد پديد * سر رشته خواهد به جايى كشيد
درآمد به نزديك سال چهار * ز دوران دون كرد خاتم شمار
ز مروانيان آشكار و نهان * نيابى يكى زنده اندر جهان 55
كسى كاندراين كار شد كشته زار * به فردوس اعلى بود آشكار
كسى كاندراين كار شد كشته زار * به فردوس اعلى بود آشكار
اسد پادشاه خراسانزمين * چو مىكشت آن داعيان را ز كين
يكى در ميان زآن بروبوم بود * فرومانده و زار و مظلوم بود
ببخشود بر جان او شهريار * رها كردش از بند و شد كامكار
بدان مرد مظلوم اندر نهفت * برون شو از اين شهر ، آن شاه گفت 60
برفت آنزمان صبحدم گشت باز * بيامد به پيش در سرفراز
اسد چون ز دور آمد او را بديد * به كينه چو شير ژيان بردميد
ورا خواند نزديك و پرسيد باز * كه اينجا چه گردى نشيب و فراز
مگر خارش افتاد در گردنت * برآنم كه سربار شد بر تنت
مرا گفت نزديك ياران رسان * مگردان دلت را [ از آيين و شان ] 65
به جلاد فرمود آن شيرمرد * كه زد تيغ و سر از تنش دور كرد
برفت و همىگفت بينا خداست * محمد رسول است و جان صفاست
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 231
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٢٣١