ز عدلش همه خلق دلشاد شد * ز بند غم و غصه آزاد شد
ورا غله بودى به انبار در * نماندى كسان را در آن بوموبر 80
كه غله در آن شهر بفروختى * بر آتش دل هركسى سوختى
همان نرخ غلهگران خواستى * ز كردار او خلق جان خواستى
در آن بوموبر بدعت بد نهاد * سرانجام از آن بند بر خود نهاد
چو او نرخ غله بدانگونه خواست * ورا آسمان كرد با خاك راست
در آن بوموبر گشت يوسف امير * چو خورشيد برشد به چرخ اثير 85
به حد خراسان كسى خطبه كرد * فصيح و سرافراز شد شيرمرد
به اول ز مرگ اسد كرد ياد * كه ميرى بد او نغز بادينوداد
پس از عزل خالد سخن ياد كرد * ز دام خرد گردن آزاد كرد
ز يوسف در آن انجمن نام برد * كه هشام گيتى به سرور سپرد
كنون طاعت مير در گردن است * شما را نه جاى سخن كردن است 90
به يوسف فرستاد هشام باز * كه در كارها نيك سر بر فراز
خبر امارت نصر سيار در خراسان به ايام هشام
خراسان به سيار سرور سپار * كه چون او نيابى در اين روزگار
مثالى فرستاد او را ز شام * ز نصر و اميرى او برده نام
به دست سرافراز عبد الكريم * مبارز دليرى حليم و رحيم
بياورد فرمان به هشام شاد * به شبحان ( ؟ ) به نصر بن سيار داد
ورا نصر سيار والاتبار * درم داد اندر زمان ده هزار 5
هم اندر زمان مير تدبير كرد * يكى را به بلخ اندرون مير كرد
كه بد مهربان بن مسلم به نام * بزرگى سرافراز و مردى همام
بفرمود با حارث دينپناه * روان شد ز كابل به شهر هراه
وشاح بكيّر سوى مرورود * بشد ، داد نيكىدهش [ را ] درود
زياد صبى ( ؟ ) زى نشابور شد * امامه سوى جند شاپور شد 10