به دو گفت تو نوزده سال و نيم * شوى بر سرير خلافت مقيم
15 ازآنپس جهان ديگرى را [ شود ] * بماند خرد خيره چون بشنود
چو هشام شد شاه بعد از يزيد * نهادند او را لقب باوليد
بمرد اندراين سال نو ميسره * كه بد كار عباسيان زاو سره
محمد به جايش فرستاد مرد * كه او نيز آن دعوت آغاز كرد
بكير بن ماهان بدى نام مرد * برآمد ز دانا سرانجام گرد
20 چو هشام بنشست بر تخت داد * كلاه خلافت به سر برنهاد
ز عمر و بجيره برآورد گرد * ورا از سر كار معزول كرد
عراق و خراسان به خالد سپرد * قشيرى بد آن نامبردار گُرد
برادر بد او را يكى شير [ گير ] * [ اسد ] نام آن سرفراز خطير
خراسان بدان مير فرزانه داد * برفت اندرآن بوموبر كرد داد
25 ورا بود نصر بن سيار يار * اسد شد در آن بوموبر شهريار
بفرمود تا نصر سيار مير * به شهر سمرقند شد همچو تير
چو مىرفت دادش دلاور سه پند * كز آن پند شد نام و بانگش بلند
يكى حاجب پارسا بايدت * كز او كار دربسته بگشايدت
تن مير حاجب بود در نهان * كه او سازد اين كارهاى جهان
30 دبيريت بايد به غايت فصيح * كه دارد دل پاك و طبع صحيح
زبان ملوك است كلك دبير * از او كار گيتى شود همچو تير
سيم عامل عذر بر كار دار * وراى سرافراز تيمار دار
بگويم كه اين عامل عذر كيست * غرض زاين سخن با تو مقصود چيست
كه چون عاملى را فرستى ز جاى * كنى مشورت ، اى يل پاكراى
35 بپرسى از آن مردم شهر باز * كه من مىفرستم فلان را به ساز
گر آن مردم شهر راضى شوند * به گفتار تو يكبهيك بگروند
اگر عامل آنجا بگسترد داد * تو باشى در آن كار خندان و شاد
وگر زآنك عامل نباشد به كار * تو معذور باشى در آن كاروبار
بشد نصر سيار چون آفتاب * سپه برد و بگذشت خندان ز آب
40 دگربار آن بوموبر كرد راست * ز تركان به تيغ از يكى كينه خواست
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 230
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٢٣٠