به دست غم هجر بادا اسير * دلم گر تو را در سرا و سرير
نبيند ، بود زنده يكدم به جاى * چو بشنيد خسرو درآمد ز پاى
بيفتاد برجا دگر برنخواست * تو گفتى كه با خاك ره گشت راست
دو روز آنچنان شاه بيهوش بود * فتاده چنان بىتن و توش بود
سيم روز جانش برآمد ز تن * فرو شد به خاك آن سر انجمن 255
چو خالى شد از جسم شه جان پاك * سپردند نزديك يارش به خاك
اگر عاشقى در غم يار مير * سپردن ره عشق از اين شاه گير
هماندم ز خاكش گياهى برست * كه بيمار مىخورد و مىشد درست
هنوز آن گيا رسته بر خاك اوست * كه دشمن برد تحفه نزديك دوست
[ دل اى ] جان به دست نگارى سپار * كه باشد وفادار چون شهريار 260
سر آمد به دو كامرانى فراز * به گيتى از او اين سخن ماند باز
چو شد صبح بر نامبرده چو شام * همان روز بگرفت هشام شام
خلافت هشام بن عبد الملك نوزده سال و نيم بود
ز هجرت چو بر صد فزون گشت پنج * جهانگير شه شد به صد درد و رنج
بزرگى او نوزده سال بود * بر آن هفت ماهت ببايد فزود
سنهء خمس و عشرين فرو شد به خاك * تهى گشت از جسم او جان پاك
به وقت شدن زاين سراى سپنج * نبد سالش افزون ز پنجاه و پنج
چنان ديد پيش از خلافت به خواب * كه بودى منور جهان ز آفتاب 5
گشاده شدى چشم جانش ز نور * بديدى يكى باغ خرم ز دور
در آن باغ رفتى چو آب روان * دلش گشتى از ديدن آن جوان
درختى در آن باغ ديدى بلند * به دو سيبها سرخ و شيرين چو قند
بريدى از آن نوزده سيب مير * بخوردى همانجاى چون شهد و شير
يكى سيب ديگر گرفتى به دست * بخوردى يكى نيمه زآن دين [ پرست ] 10
ز دستش فتادى دگر نيمه سيب * شدى خاطر نازكش پرنهيب
ز چشمش بجستى ، شدى ناپديد * كسى در جهان اين شگفتى نديد
چو بيدار شد [ بر ] معبر بگفت * معبر از آن خواب خوش برشكفت