جوانى و شاهى و عشق است و يار * مى راوق و مطرب و نوبهار
تو اين روزها را غنيمت شمار * بگير اين قدح ، نوش كن غم مدار
ازاينپس بر آتش چه تابى مرا * بجويى و ليكن نيابى مرا
بينديش از كيد كيوان پير * مىِ اول از دست دلبر بگير
230 گرفت از كفش باده و نوش كرد * همه كار گيتى فراموش كرد
دگربار با دلبر آرام كرد * به مى ، توسن چرخ را رام كرد
دو هفته در آن پرده پرورده بود * فلك از پس پرده يارى نمود
به جامش « 1 » بياميخت ايام درُد « 2 » * ز ناگه دلارام خسرو بمرد
حبابه ز ناگه فرو شد به گل * ملك را نه آرام « 3 » ماند و نه دل
235 به جايى كه بد نام آن بيت راس * ز مرگ است بنياد تن را اساس
يكى ماه بد كامران دردناك * نكرد آن بت نازنين را به خاك
برش رفت دستور و گفت اى امير * تو اين كار دشوار آسان بگير
نشد زنده تا مرد ، كان همنفس * مكن آنچه هرگز نكردست كس
از او آنچه اصل است برجاى هست * تو هستى و آن سرو برپاى هست
240 چو دستور سوى سخن دست برد * سرافراز حالى به خاكش سپرد
بر آن خاك چندان بباريد خون * كه شد خار بر خاك او لالهگون
همىگفت كاى مهربان ماه من * نهاى آگه از ناله و آه من
تو رفتى و من بر پَسَت آشكار * همىآيم آزرده از روزگار
هرآنكس كه اندر دمى سوى من * چو بىتو ببيند يكى روى من
245 بداند كه من مرد خواهم به درد * ز باد هوا رفت در زير گرد
يكى روز مىگشت اندر سراى * يزيد دلافروز بىعقل و راى
نگه كرد جاى نگارين خويش * بناليد بىجان شيرين خويش
سلامه برش بود و بربط به دست * برآورد آواز مدهوش و مست
سراييد « 4 » قولى روان جست [ حال ] * غزل گفت بر ياد چشم غزال
250 كه اين منزل از ماه خالى چراست * سمنبر بت لالهرويم كجاست
هامش
( 1 ) برآوش
( 2 ) دود
( 3 ) داراد
( 4 ) يند