خم ابروى ماه محراب كرد * مهش بود در بر ، كجا خواب كرد
شب و روز با عيش بوديش كار * نبودى كسى را بر شاه بار 200
شد از كار شاهى دلش بىخبر * ز با [ غ ] رخ ماه مىخورد بر
خللهاى بىمر درآمد بهكار * شد آن شاه بهر صنم ننگبار
برادر به دو گفت كاى بىقرين * تويى پشت اسلام و باروى دين
برون آى از خانه ، بگشاى در * كه شد پادشاهيت زيروزبر
زمانى خجل گشت بر جاى مير * تو گويى كه زد بر دلش چرخ تير 205
پس از ساعتى گفت آن كامياب * جگر پر ز آتش دو ديده پرآب
كزاين پس به فرمان تو دم زنم * ز تن خانهء بىدلى بركنم
برون شد برادر درآمد به كار * به دست اندرون نعرهء ( ؟ ) خوشگوار
نكرد اندرآن ماه خسرو نگاه * به شيرين زبان گفت با شاه ، ماه
كه برگوى تا از چه آهستهاى * چرا آن لب چون شكر بستهاى 210
ورا گفت خسرو ز من دور باش * مزن بيشازاين بر دلم دور باش
نشايد ز كف داد شهر دمشق * نسازد بههم پادشاهى و عشق
چو زلفت پريشان مكن كار من * كه بشكست زلف تو بازار من
به شه گفت مهرخ كه هان هوش دار * تو اين قول زيبا ز من گوش دار
پس آنگه به ترك وصالم بگوى * دگر آب حسن و جمالم مجوى 215
به دو گفت خسرو كه برگوى راست * كه جان و دل و ديدهء من توراست
بگفت اين و بربط بهبر درگرفت * ز سازش فلك دست بر سر گرفت
. . . * چنان گفت آن نازديده سرود
كه شاه جوانبخت بىتوش گشت * بيفتاد از پاى و بيهوش گشت
چو انگشت بر نبض بربط نهاد * سر خويشتن زهره بر خط نهاد 220
همه پردهها را يكايك بساخت * زدش ساعتى و زمانى نواخت
به دو گفت هر تن كه عاشق شود * ملامت كنندش بلى نشنود
به جايى كه عشق اندر آيد ز در * به بيرون نهد عقل از خانه سر
بود چوب خشك آنكه عاشق نگشت * ببايد ز دل نوش غم درنوشت
چو خواهد شدن زندگانى ز دست * مده موسم كامرانى ز دست 225
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 227
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٢٢٧