ز دل عاشق روى آن ماه بود * ز مهرش مه و سال گمراه بود
175 چو در بند آن سرو آزاده بود * دل و جان بر آن مهربان داده بود
چو بربط زدى ، چنگ بنواختى * ز هر تن روان ، دل بپرداختى
ز اول شنو حال آن نازنين * به آخر سرانجام كارش ببين
كنيز جوانى بد آن ماهروى * خبر يافت آن خسرو نامجوى
از آن نازنين ماه مشكيننفس * سرش گشت پرمهر و دل پرهوس
180 به جان و دل او را خريدار شد * چو نفروخت ، از عشق بيمار شد
بفرمود كردن نگارى طلب * نگارى كه داند طريق طرب
مگر عشق او را كند « 1 » چارهاى * كند از خرد گرد خود بارهاى
بدان تا كه گردد ورا غمگسار * نشاند بر او آتش هجر يار
غلامان به هر جاى بشتافتند * كنيزى دگر رودزن يافتند
185 دلاراى در رقص « 2 » بربطسراى * همش راه بودى به چنگ و به ناى
گلاندام شيرينبر و لالهفام * سمن بر نگارى ، سلامه به نام
خريدند آن نازنين را و برد * به مشكوى آن شاه گيتى سپرد
بيامد بر شاه آن دلرباى * بزد نزد او بربط و چنگ و ناى
دلش بود پر آتش و تيز و تاب * نبد تشنه را سود الا كه آب
190 چو زد رود شد مهر شه گرم [ تر ] * بشد آتش عشق او نرم [ تر ]
به زر و به گوهر خريدند ماه * ببردند بازارگان را ز راه
خريدند از او جان شيرين به زر * به دست آمدش ماه و پروين به زر
چو بردند مه را به نزديك شاه * فرود آمد آنگاه شه نزد ماه
چو [ ز ] اندازه بيرون شد آن كار و بار * برفتند قومى ز مردان كار
195 ز ناگه بر خواجهء آن كنيز * بر او نهادند بسيار چيز
برش زر بىمر فرو ريختند * به زر و به گوهر برآميختند
شب و روز با او به يك جاى بود * چو مهروى او عالمآراى بود
نشد يك نفس دور از آن ماهچهر * ز جمله جهان بر مه افكنده مهر
هامش
( 1 ) . پدر
( 2 ) . برزمص