چنانش كنم اندرآن بوموبر * كه گردد چو خواهندگان دربدر
رود دربهدر آن زن نازنين * بخواهند از او نان و گردد حزين 150
فرستاد ميرى كه او را بگير * ببندش به زنجير ، گردان اسير
درم خواه از آن بدگهر صد هزار * همان تا برآرد دم آن نابكار
به فرمان من بند از او برمگير * بگردان به شهر اندرش چون اسير
عذابش كن و هرچه دارد بخواه * چو شب كن بر او روز روشن سياه
برفت آن جوانمرد و او را بخست * به بند گران دست و پايش ببست 155
از او هرچه [ بد ] بستد آن نامدار * چو چيزى نماندش ، ببست استوار
شب و روز دادش دلاور عذاب * زدش چوب بر پشت و پهلو در آب
ندادش بدان چوب خوردن امان * نهادش به گردن درون ريسمان
به بازار بردش كشان بر زمين * پياپى زدش چوبها بر سرين
ورا جبهاى صوف بر تن سپيد * ببريده از جان شيرين اميد 160
دو مرد پياده چو پيلان مست * گرفته سر ريسمانش به دست
به بازار « 1 » بردند آنسان كشان * ز بدبختى مرد بس اين نشان
پى او ز هرجا درم خواستند * زبان را به خواهش بياراستند
ببردند او را بر آن در چو نال * كه بود اندر او آن زن بىهمال
كه [ بد ] دختر نامدار ولى * سر نامداران حسين على 165
زن مهربان داد چندين درم * دعا كرد بر مهتر محترم
كه او را از آن نامدارى ببرد * بدينسان به اندوه و خوارى سپرد
پسند آمد اين خلق را از يزيد * كه آن شوم را بر عقابين كشيد
چو شد كار گيتى به كام يزيد * گزند آسمان بر سر او خريد
چو شد در جهان كدخدا چار سال * مه عمر او كرد ميل و بال 170
به خوزان كه هست از سواد دمشق * فرورفت فرزانهدل پر ز عشق
ز شعبان گذر كرده بد پنج روز * كه در پرده شد شاه دل پر ز سوز
كنيزى بد او را حبابه به نام * مغنى و زيبارخ و شادكام
هامش
( 1 ) ببرداد راند