125 به شهر مدينه برآورد دست * يكى را گشاد و يكى را ببست
بدان هيبت و صولت و بند تيز * بسى برد بر نامداران ستيز
ز پشت حسين على [ بد ] زنى * كه چون او نبد زن [ به هر برزنى ]
ز دوران گردون دون گشته پير * كمانى شده قد مانند تير
سه فرزند بودش چو تابنده ماه * جوانان با دانش و دستگاه
130 فرستاد مجال ( ؟ ) فاسق پيام * به نزد زنى پير ، بىناموكام
كه با من درآور به پيوند سر * زن من بشو « 1 » دختر نامور
كه تا من سرافراز گردم به تو * ز دل فرش غم درنوردم به تو
زن پير دادش به دانش جواب * كه رو برمگرد از طريق صواب
مرا نيست اى نامور وقت شوى * به آب حيا دست از من بشوى
135 مرا سال برتر ز هفتاد شد * حديث زن و « 2 » شوهرى باد شد
ز دامان من دست كوتاه كن * روان را سوى روشنى راه كن
ز گفتار آن زن برآشفت مرد * به نزدش دگربار پيغام كرد
كه گر درنيايى به پيمان من * سرت را بپيچى ز فرمان « 3 » من
پسر دارى اندر مدينه سه چار * در اين شهر كرده فساد آشكار
140 نبيد آن « 4 » سران آشكارا خورند * به گفتار جد و پدر ننگرند
بگيرم زنم حدشان آشكار * به زندان كنم تا بميرند زار
بترسيد بيچاره زآن گفتوگوى * بهسوى خدا كرد از بيم روى
بهسوى يزيد از خرد « 5 » نامه كرد * نبشت اندرآن نامه « 6 » گفتار مرد
بناليد از دست آن بدنشان * به درگاه سردار گردنكشان
145 چو برخواند نامه يزيد دلير * بغريد بر جاى مانند شير
چنين گفت با بندگان شهريار * كه جايى رسيد آن سگ نابكار
كه « 7 » خواهد زن از آل حيدر به زور * سرش را بكوبم به سم ستور
چنان گشت آكنده از مال من * كه زن خواهد اكنون از آن انجمن
هامش
( 1 ) مشو
( 2 ) زنان
( 3 ) اصها
( 4 ) بنيلدن پسران
( 5 ) خود
( 6 ) كار
( 7 ) چه