كه نرم است آن مرد و گمراه و سست * مخنث نهادست و ناتندرست 100
ندانند در مرو او را به كس * پراكنده گويندش از پيش و پس
چنين گفت عمر هبيره كه من * فرستم يكى را بدان انجمن
كه بر جملهء خلق دارد فسوس * نباشد همالش به روم و به روس
كند [ چون ] جو آن خلق را در جوال * به مردى بود مثل فرزند زال
سعيد دگر بود جلد و دلير * به قوت چو پيل و به هيبت چو شير 105
مبارز بد و سرفراز و جوان * به گيتى نبد « 1 » مثل آن پهلوان
بهسوى خراسان شد آن بىقرين * ز جيحون گذر كرد آمد به چين
به مردى ز تركان برآورد گرد * كه داند كه از نامدارى چه كرد
گرفت آن بروبوم تركان به تيغ * بباريد خون همچو ژاله ز ميغ
بياورد از ترك چندان اسير * كه بر آسمان اختران منير « 2 » 110
از او هيبتى در جهان شد پديد * خبر شد ز كارش به پيش يزيد
ز فرغانه تا پيش ترك تتار * از او گشت اسلام و دين آشكار
ورا شعر گفتند و مدح قوى * بزرگان دانادل و معنوى
نبشتم از آن يك دو بيت روان * بدان تا بخوانند پير و جوان
« فمن ذا مبلغ فتيان قومى * بان النبل ريشت كل ريش » 115
« فان اللّه ابدو من قريش * . . . اهلحنث من قريش » ( ؟ )
[ قوافيش ] تنگ است و معنى [ فراخ ] * به دلها درون بيخ او شاخشاخ
ندانند الا اديبان چست * كه باشند پردانش و تندرست
[ قوافى ] غريب است ، شيرين ، لطيف * بخوانند اين مردمان ظريف
بلى لشكرى رو به جان آمدند * در آن تاختن ناتوان آمدند 120
يزيد آن سرافراز آزادمرد * بسى كارهاى پسنديده كرد
ازآنجمله كارى قوى كرد ، نغز * بگويم تو را تا شوى پاكمغز
به شهر مدينه يكى پير بود * كز او كار آن شهر چون تير بود
ورا عبد رحمان مجال ( ؟ ) نام * چو شيرى بد آن بدنشان [ دركنام ]
هامش
( 1 ) نبود
( 2 ) مبد