75 بپرسيد از ميسره حال باز * چه شخصى بگو ، گفت اى سرفراز
يكى مرد بازارگانم غريب * ز هر مايهاى هست با من نصيب
وگر اين سران جمله يار مناند * در اين شهر بىدوست ، بىدشمناند
ز مهتر دگربار پرسيد مير * كه اى مرد بينا و روشنضمير
چو دعوت كند اندر اين بوموبر * به من بازگوييد يكيك خبر
80 امام شما كيست و اين راه چيست * ز تو اندر اين شهر آگاه كيست
به دو ميسره گفت كاى نامدار * ندانيم ما خود يمين از يسار
ز كار خود از چرخ درماندهايم * بسى نامهء ناخوشى خواندهايم
پى قوت اطفال و بهر عيال * روان در جهان همچو باد شمال
به دو عمر گفتا بياور گواه * كه بازارگانى ، نهاى كينهخواه
85 برفت و بياورد پيش امير * بسى مردمان را ز برنا و پير
كه بودند در بيعت نامدار * گواهى بدادند و شد بر كنار
كه اين مرد مانند بازارگان * طلبكار ديبا و دينارگان
بود كار ايشان خريد و فروخت * دريدن توانند و هم نيز دوخت
عمر دست از آن نامداران بداشت * و ليكن موكل بر ايشان گماشت
90 كه يكسر از اين شهر بيرون شويد * ز خانه سوى كوه و هامون شويد
برفتند از آنجا چو بر كوه . . . * پراكنده گشتند در هر ديار
ز هجرت چو بالاى صد رفت چار * دگرگونه شد گردش روزگار
سرافراز سفاح بادينوداد * ز مادر در اين سال ناگه بزاد
ز پشت محمد بد آن نامدار * كه بابش على بود آن كامكار
95 على را ز عبد اللّه آمد نژاد * كه عباس بد « 1 » باب آن پاكزاد
كه عم رسول است عباس مير * ز عبد المطلب بود بىنظير
سرافراز عمر هبير از هنر * بنا كرد قصرى در آن بوموبر
درم برد بىمر در آنجا به كار * اگر پرسيم راست پانصد هزار
ز كار سعيد بن عبد العزيز * بگفتند با مهتر باتميز
هامش
( 1 ) بربابا