ز راه ضرورت برون شد به « 1 » مرو * ببريد دل را ز بستان سرو 50
ز جيحون گذر كرد سر پرشتاب * روان گشت در ملك افراسياب
سوى سند شد با سپاهى گران * از آن نامداران نيزهوران
دگربار تركان هزيمت شدند * در آن بوم بىقدروقيمت شدند
بيامد به سغد آن پرنده جوان * درخت و گيا ديد و آب روان
سپه گفت كاين شهر ويران كنم * درختان « 2 » و سرها ز بن بركنم 55
چنين گفت با لشكر كامكار * كه « 3 » اين بوستانى است پرميوهدار
كسى اينچنين جاى ويران كند * چنين بيشهاى جاى شيران كند
سپه را سراسر از آن بازداشت * به هر جايگه مردمان برگماشت
كه كس را نماندند رفتن به شهر * اگرچند بودند پركين و قهر
بدين هم فسونش بسى داشتند * نه يك تن ، بلى هركسى داشتند 60
به دو گفت هر تن كه در بوستان * نشين روز و شب شاد با دوستان
تو را آينه بايد [ و سرمهدان ] * تو خود را ز مردان ميدان مدان
بدين هجو كردند او را بسى * گرفتند ياد آن هجا هركسى
يكى سال آن مير در سغد بود * گل و بوستانى دلش مىربود
ز مهلب دلآزرده بودى امام * شكايت همىكرد از او صبح و شام 65
كه مال خراسان و دخل عراق * همى خرج كرد [ آن يل ] بىنفاق
نبود از يزيدش برا و در هراس * تلف كرد مال جهان بىقياس
ز شغل خراسان ورا باز كرد * اميرى فرستاد چون باد و گرد
بد آن مير عمر هبيره به نام * عراق و خراسان ورا گشت رام
اميرى كه با زور و الماس بود * يقين راعى آل عباس بود 70
گزين ميسره آن كزاين پيشتر * بگفتم به تو حال او سربهسر
قوى گشت كارش در آن روزگار * و ليكن نكرد آن سخن آشكار
به عمر هبيره رسيد اين خبر * دلش اندكى گشت زيروزبر
فرستاد آن مردمان را بخواند * بپرسيد و زآن در سخن بازراند
هامش
( 1 ) كه
( 2 ) درخت
( 3 ) كز