فرستادن مسلمه بن عبد الملك ، سعيد بن عبد العزيز را به مير [ ى ] خراسان
عراق و خراسان سراسر توراست * زمانه به شمشير تو گشت راست
در آن بوموبر كاردارا [ ن ] نشان * به نيكى بماند ز مردا [ ن ] نشان
يكى نامور بود نامش سعيد * ورا مسلمه از ميان برگزيد
ورا كرد [ بر ] نامداران امير * روان شد بهسوى خراسان خطير
جوانمرد خود را نهان داشتى * هميشه لباس زنان داشتى 5
ز آل اميه بد آن نامدار * فراوان بد او را ضياع و عقار
ز خويشان به نزديك سردار بود * همه خفتن و خوردنش كار بود
چو آمد به حد خراسان ز راه * عمارى بدش با قليل سپاه
سرافراز اندر عمارى نشست * برون رفت تير مرادش ز شست
از او مردمان را نيامد پسند * كه همچون زنان در عمارى برند 10
به دو كرد اهل خراسان فسوس * كه بد با عمارى روان بوق و كوس
كسى روى او در عمارى نديد * زنى بود در پرده مرد پليد
چو در خانه شد جامهها خواست نو * ز آيين و رسم بزرگان شنو
قبايى ز ديبا بپوشيد زرد * عمامه به سر بر بدش لاژورد
يكى پيرهن كرد در بر حرير * بشد نامور تكيه زد بر سرير 15
سرانگشتها بود كرده نگار * نهاده به دست اندر از زر سوار
در انگشتها كرده انگشترى * لباسش همه اطلس و ششترى
چو رفتند نزديك آن مهتران * نشستند برجاى از هر كران
براى كس ، از جايگه برنخاست * به دست اندرون نيز بنشست راست
فسوسش بر اين نيز هم داشتند * از آن حيز مابون ، چه غم داشتند 20
ورا حيز و مابون نهادند نام * ز كارش نشد هيچكس شادكام
بر خويشتن خواند عمال را * طلب كرد از هركسى مال را
ز فرزند مهلب در آن بوموبر * در آن شغل ديوان برآورده سر
درم خواست زآن جمله هفصد هزار * بدادند حالى و شد بر كنار